قاآنی | قصاید | قصیده شماره ۲۷۹ - بر سبیل تغزل و ترکیببند گوید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر خضر دهد آب بقایت به زمستان مستان بستان جام میاز ساقی مستان بستان به شبستان قدح از دست نگارین کز روی دلارا شکند رونق بستان ترکیکه به خوناب جگر دارد معجون در هر نظری اشکتر زهدپرستان لعل لب دلدار گز و خون رزان مز در خرقه سنجاب خز و کنج شبستان درکش میچون خون سیاووش به بهمن کز نیرویش از دست رود رستم دستان خمر عنبی خواهم و بستانی کاو را نارنج غیب سیب زنخ نار دو پستان اینست علاج دل بیمار طبیبا سودم ندهد شیره عناب و سپستان چون باده گلگون بودت گو نبود گل فرخنده بهارست به میخواره زمستان خستی دلمای دوست به دستگان نگارین دستان توای بسکه بگویند به دستان بیرحمی و یک ذره وفا در دل تو نیست تخمیست مروت که در آب و گل تو نیست