قاآنی | قصاید | قصیده شماره ۳۱۸ - و له فی المدیحه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عیدست و جام زرنشان از میگرانبار آمده هر زاهدی دامن کشان در دیر خمار آمده زاهدکهکرد انکار میحیرت بدش ازکار می از هرچه جزگفتار میاینک در انکار آمده عیدست و یار دلستان بر دست جام ارغوان با قد چون سرو روان بر طرف گلزار آمده گل بیقرار از روی او سنبل اسیر موی او اندر خم گیسوی او دلها گرفتار آمده برگ صبوح از میبود جان را فتوح از میبود تفریح روح از میبود هرگه که افکار آمده میجان بود پیمانه تن دست بتانش پیرهن زانگشتهایش بر بدن رگهای بسیار آمده آن لجه سیماب بین آن آتشینگرداب بین آتش میان آب بین هردم شرربار آمده عید مبارک پی نگر رخشنده جام مینگر نالان نوای نی نگرکز هجر دلدار آمده چنگست زالی ناتوان رگهاش پیدا زاستخوان از ناتوانی هر زمان در ناله زار آمده نایی که بستد هوش نیگفتا چه اندرگوش نی کز سینه پرجوش نی آه شرربار آمده بربد به کف بربط نگر خون بط اندر بط نگر میتا به هفتم خط نگر در جام شهوار آمده بیجادهکانی است مییاقوت رمانی است می لعل بدخشانی است میکایینه کردار آمده از مطلع طبعم دگر زد مطلعی تابندهسر خورشید گویی جلوهگر بر چرخ دوار آمده خرم دو عید دلگشا اینک پدیدار آمده فرخ دو جشن جانفزا اینک نمودار آمده