قابض ارواح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قابض ارواح . [ ب ِ ض ِ اَرْ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) جان گیر. (روضة العقول ). جان ستان . جان ستاننده . گیرنده ٔ جانها. ◄ (اِخ ) ملک الموت . عزرائیل : محمد مصطفی که خواجه ٔ هر دو سرا بود قابض ارواح از عالم جلال به قضای جانش آمد. (قصص الانبیاء جویری ص ٢٣٠). نه از حشمت محتشمان باک دارد نه بر ضعیفی بیچارگان ببخشاید. این قابض ارواح این هادم لذات است . (قصص الانبیاء جویری ص ٢٤٣). قابل انوار عدل، قابض ارواح مال فتنه ٔ آخر زمان از کف او مصطلم . خاقانی .