قاتق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قاتق . [ ت ِ ] (ترکی اِ) ماست . دوغ . در تداول عامیانه نانخورش . اُدم . اِدام . ◄ صبغ. سباغ . (ناظم الاطباء). - امثال : گفتم قاتق نانم شود قاتل جانم شد . هم حلوای مرده هاست هم قاتق زنده ها . ◄ ترشی که بر آشها کنند. (آنندراج ). و آن ترکی است وآن را به فارسی کتخ گویند. (غیاث ). چاشنی . ◄ روزی . روزی حلال : قاتق نان خود بهم رسانید، یعنی چیزی از کسب حلال بهم رسانید و از پریشانی درآمد. (آنندراج ).