قادری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قادری . [ دِ ] (اِخ ) محمدبن ابی بکربن عمران انصاری سعدی دنجاوی . شاعر زمان خود و از معاصرین سیوطی است ودر فنون ادبیات دست داشت . سیوطی درباره ٔ او گوید: قادری را میتوان شاعر روی زمین بطور مطلق به شمار آورد و هیچکس به پایه ٔ او نمیرسد. وی پاره ای از اشعار او را آورده است . (قاموس تراجم الاعلام ج ٢ ستون ٨٧٣).
قادری . [ دِ ] (اِخ ) محمدبن طیب بن عبدالسلام حسنی . وی فقه را از گروهی از جمله ابوالعباس بن مبارک و محمدبن عبد السلام بنانی و مصمودی معروف به قندوز و جز ایشان فرا گرفت، در ادب و تاریخ و تصوف دستی داشت، و به نکات دقیق هر فنی وقوف یافت . گروهی از مشایخ بزرگ طریقت از جمله دلائی و مدرع واندلسی و عبدالسلام تداتی را درک کرد و از ارشاد آنان بهره مند گردید. خامه ٔ او از زبانش رساتر بود. تألیفات چندی دارد از جمله : ١ - نشر المثانی لاهل القرن الحادی والثانی در دو جلد. ٢ - مستعاد المواعظ والعبر فی اعیان اهل الماءة الحادیة والثانیة عشر. ٣ - الاکلیل والتاج فی تذییل کفایة المحتاج . ٤ - نشر المثانی فی تراجم اهل القرن الحادی و الثانی که تکمله ٔ کتاب دوحة الناشر تألیف ابن عسکر است . در دو جزء در فاس به سال ١٣١٠ هَ . ق . به طبع رسیده و آن را گرولی وملیارد به فرانسوی ترجمه کرده و در پاریس به سال ١٩١٣/٧ چاپ کرده اند. (معجم المطبوعات ج ٢ ستون ١٤٧٩).
قادری . [ دِ ] (اِ) قسمی از لباس تنگ . (ناظم الاطباء).