قاضی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (اِفا.) داور و حکم کننده. ؛تنها به ~ رفتن کنایه از: به سخن و عقیدة مخالف توجه نکردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِفا.) داور و حکم کننده. ؛تنها به ~ رفتن کنایه از: به سخن و عقیده مخالف توجه نکردن.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
قاضی . (اِخ ) در کتب فقه مراد ابن براج است . رجوع به ابن براج شود.
قاضی . (اِخ ) در کتب رجال لقب حسن بن اسحاق است . رجوع به حسن بن اسحاق شود.
قاضی . (ع ص ) قاض . نعت فاعلی از قضاء. داور. (فرهنگ نظام ). حکم کننده . (آنندراج ). حَکَم . فقیهی که مرافعات را موافق قوانین کلی شرع فیصله میکند. (فرهنگ نظام ). در اصطلاح فقه کسی است که میان مردم حکومت کند و در مورد اختلاف و نزاع، فصل خصومت نماید. قاضی باید مکلف و مؤمن و عادل و عالم و مرد و حلال زاده و ضابط باشد. (یعنی نیروی حافظه داشته و فراموشکار نباشد). فتوای علماء برای قاضی کفایت نمیکند. (بلکه باید خود دارای ملکه ٔ اجتهاد باشد). و در زمان حضور امام (ع ) چاره ای جز رخصت از او نیست و با غیبت امام حکم فقیه جامع الشرائط نافذ است . (از تبصره ٔ علامه حلی در مبحث قضاء و شهادات فصل اول در صفات قاضی ) : نشست در مجلس عالی به حضور اولیاء دولت و دعوت و زعیمان و بزرگان پنهانیها و آشکارها و اعیان و قاضیان . (تاریخ بیهقی ص ٣١١). چون کار عهد قرار گیرد قاضی ... از خان در خواهد تا آن شرحها و سوگندان را که در عهدنامه نبشته آمده است به تمامی بر زبان براند. (تاریخ بیهقی ). نه سخن خوب و نه پند و نه علم کس نه مزکی و نه قاضیستی . ناصرخسرو. گفت کسانی که کار ملک بی ایشان راست نتواند بود چنان که تخت بی چهارپایه نایستد. یکی از ایشان قاضی ... (کلیله و دمنه ).فردا چون قاضی بیاید گواهی چنانکه رسم است بده . (کلیله و دمنه ). قاضی را از این سخن شگفت آمد. (کلیله ودمنه ). این مسخره با زن بسگالید و برفتند تا جایگه قاضی با بانگ و علالا. نجیبی . خواهی به میان خلق قاضی باشی باقی مانی گهی که ماضی باشی بر خلق خدا حکم چنان کن که اگر آن بر تو کند کسی تو راضی باشی . مجدالدین نسفی . ز گلپایگان رفت شخصی به اردو که قاضی شود صدر راضی نمیشد. میر عبدالحق . سوی قاضی شد وکیل با نمک گفت با قاضی شکایت یک بیک . مولوی . نه قاضیم نه مدرس نه محتسب نه فقیه مرا چه کار که منع شرابخواره کنم . حافظ. - امثال : تنها به قاضی رفته راضی برمیگردد : هر آن کس کو رود تنها به قاضی ز قاضی خرم آید گشته راضی . عطار (بلبل نامه ). در خانه ٔ قاضی گردو بسیار است اما بشمار است . ریش قاضی احترام دیگر دارد . زن راضی، مرد راضی، گور پدر قاضی . شراب مفت را قاضی هم میخورد . کلاه خود را قاضی کن . گواه چست و قاضی سست . مستوفی سند میخواهد و قاضی گواه . همه کس را دندان به ترشی کند گردد و قاضیان را به شیرینی . (گلستان ) ◄ (اصطلاح فقهی ) کسی که نماز را به قضا میخواند. ◄ وام گذار. مؤدی دین . دیان . (منتهی الارب ). اداکننده ٔ دین . (آنندراج ). ◄ برآرنده و رواکننده ٔ حاجت : قاضی الحاجات یکی از نامهای خداست .
فرهنگ طیفی
حاکمشرع، داور، حکم، خبره، رئیس دادگاه، امین صلح، دادرس، هیئت دادرسان، هیئت داوران سلطان، شاه، پادشاه مرجع، مرجع نظردهنده قاضیالقضات
فرهنگ واژگان سره
داور، دادور، دادرس