قاعده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عِ دَ یا دِ) [ ع. قاعدة ]<BR>۱- (اِفا.) مؤنث قاعد.<BR>۲- پایه، اساس. ج. قواعد.<BR>۳- (ص.) زنی که دیگر حیض نشود و بچه نزاید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عِ دَ یا دِ) [ ع. قاعده ] ۱- (اِفا.) مؤنث قاعد. ۲- پایه، اساس. ج. قواعد. ۳- (ص.) زنی که دیگر حیض نشود و بچه نزاید.
مترادف و متضاد
آیین، ترتیب، رسم، روش، سیرت، طرز، طریقه اساس، اصل، بنیاد، بنیان، پایه، شالوده حیض، رگل، عادت ضابطه، قانون، نسق، نظم
فرهنگ طیفی
فرمول، اصل، آیین، میزان، معیار، ضابطه، نورم، ارزش، ناموس، دستور، اصول، فریضه مقررات، قانون هامورابی، کد، کد ناپلئونی، قانون استاندارد، رویه، روش، شیوه، اسلوب، طریقه، رفتار، تدبیر، سبک، عمل کوک مسلک، قاعده اخلاقی خط حزبی، خط، رهنمود، دنبالهروی مبانی، ارکان، مبادی قاعدهمندی، قانونمندی، قانونمداری، هنجار، همگنی، ترتیب، نظم، رسم، عرف، عادت سیستم، متد، متدلوژی [سیاست]، تنظیم، آرایش، سازمان، تدبیر استانداردها: آ. چهار اصل، اصل موضوعه، اصل مسلم حکم، دستور، مجوز
فرهنگ واژگان سره
شیوه، هنجار، فردید، روند، روش کار، روش، دستور، پایه، بنیاد، آیین