قالب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قالب . [ ل َ / ل ِ ] (معرب، اِ) معرب از کالبد. کالبد. (منتهی الارب ). شکل و هیأت .پیکر. هیکل . کالب . کلوب . (ناظم الاطباء). ◄ آلت و ابزاری برای شکل دادن به مواد : قالب این خشت بر آتش فکن خشت نو از قالب دیگر بزن . نظامی . ترکیبات : قالب خشت . قالب کفش . قالب چکمه . قالب کلاه . قالب لباس (آلتی که بدان لباس را هموار سازند). - بر قالب زدن ؛ در قالب آمدن : خنده ها دارد ز روزن خانه ٔ معماریت تا چه بر قالب زند بهرتو قالب کاریت . محسن تأثیر (از آنندراج ). - به قالب زدن ؛ ساختن . جعل کردن . سخن بیهوده به قالب زدن یا دروغ به قالب زدن ؛ یعنی گفتن . رجوع به این کلمه شود. - از قالب بیرون (برون ) آمدن ؛ درست وآماده شدن : که کار آمد برون از قالب ننگ کلیدت را گشادند آهن از سنگ . نظامی . ◄ بوته . بوتقة. ◄ یک قطعه ٔ بریده ٔ معین و معلوم از چیزی : قالب صابون . قالب یخ . قالب کره . قالب پنیر : خام است نقره با بدن نازنین او در قالب پنیر کند جا سرین او. محسن تأثیر (از آنندراج ). - قالب نان : قالب نانی بدست آرم چه خون ها میخورم دست کوته را تنور رزق چاه بیژن است . صائب . ◄ تن . بدن : قالب بی جان . یک جان در دو قالب : جانی که ترا یافت به قالب چه نشیند مرغی که ترا شد ز نشیمن چه نویسد. خاقانی . آن قابل امانت در قالب بشر و آن عامل ارادت در عالم جزا. خاقانی . سر برکشد کرم چوکف شه مسیح وار بر قالب کرم دم احیا برافکند. خاقانی . شعبده ای تازه برانگیختم هیکلی از قالب نو ریختم . نظامی . تا من سگ تو شدم نمانده ست از قالب من جز استخوانی . عطار. چار طبع مخالف سرکش چند روزی بیکدگر شده خوش چون یکی زین چهار شد غالب جان شیرین برآید از قالب . سعدی . نجوید جان از آن قالب جدائی که باشد خون جامش در رگ و پی . حافظ. - قالب از روان پرداختن ؛ قالب تهی کردن . کنایه از مردن : روز آمد و بردوختم از دم لب را پرداخته از روان و جان قالب را اکنون که مرا زنده همی دارد شمع شاید که چو روز زنده دارم شب را. کمال اسماعیل . رجوع به قالب تهی کردن شود. ◄ آلتی است که آن را قالب گویند بواسیر که بخواهند برید بدان بگیرند و این آلت از بهر برداشتن دیوچه (زالو) سخت شایسته است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
قالب . [ ل ِ ] (ع ص ) بسر احمر. (فهرست مخزن الادویه ). غوره ٔ خرمای سرخ . (منتهی الارب ). ◄ شاة قالب ؛ گوسپندی که رنگش غیر رنگ مادر وی باشد. (منتهی الارب ).
قالب . [ ل ِ ] (ع اِ) نزد شعرای پارس جزء و رکن رانامند و این لفظ بلفظ قلب نیز استعمال شود. (کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به جزء در همین لغت نامه شود.