قباقب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قباقب . [ ق ُ ق ِ ] (ع ص ) مرد بسیارسخن . ◄ مرد بدخوی درشت . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) سال آینده . (آنندراج ) (منتهی الارب ). سه سال بعد از سال جاری . (منتهی الارب ). گویند: انک لن تفلح العام و لا قابل و لا قاب و لا قباقب و لا مُقَبقِب ؛ یعنی تو هرگز رستگار نشوی و این همه نامهای سالها است یکی بعد دیگری . (از منتهی الارب ).
قباقب . [ ق ُ ق ِ ] (اِخ ) جائی است . (منتهی الارب ). آبی است بنی ثغلب از خاندان بشر را که در ارض الجزیره واقعاست . (منتهی الارب ). ابوالفرج اصفهانی در اخبار سُلَیک بن سُلَکَة از آن یاد کرده است . (معجم البلدان ).
قباقب . [ق ُ ق ِ ] (اِخ ) نام نهری است در ثغر. (منتهی الارب ). متنبی در اشعار زیر از آن یاد کرده است : و کرت فمرت فی دماء ملطیة ملطیة ام للبنین ثکول و أضعفن ماکلفنه من قباقب فاضحی کان الماء فیه علیل . و آن نزدیک ملطیه قرار دارد ونهری است که در فرات میریزد. در اینجا نوق بن بُرید بکائی بن امراءة کعب الاحبار که در صائفه خروج کرده بودکشته شده است . (معجم البلدان ).