قبرسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قبرسی . [ ق ِ ب ِ سی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به قبرس و آن نام جد طاهر است . رجوع به قبرس شود.
قبرسی . [ ق ِ رِ سی ی ] (اِخ ) طاهربن عیسی بن قبرس مقری حضری تمیمی به جد خود قبرس منسوب است . ابوعلی حسن بن مسعودبن رزین دمشقی حافظ، آن را به کسر قاف و راء ضبط کرده است . وی ازاصبغبن قرح روایت دارد و از او ابوالقاسم سلیمان بن احمدبن ایوب طیرانی روایت میکند. (الانساب سمعانی ).
قبرسی . [ ق ُ رُ سی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به قبرس و آن جزیره ای است در دریای روم . (الانساب سمعانی ). رجوع قبرس شود : سخن مگو به لباس ای حسود با قاری که صوف قبرسی و جل بهم نخواهد ماند. نظام قاری (دیوان ص ٦١). ور صوف قبرسی دهدم قاقمش بزیر اول کسی که لاف محبت زند منم . نظام قاری (دیوان ص ١١٩).