قبص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قبص . [ ق َ ] (ع مص ) به سر انگشتان گرفتن : قبصه قبصاً؛ به سر انگشتان گرفت . و از این فعل است آنچه حسن قرائت کند: و قبصت قبصة من اثر الرسول . ◄ پیش از سیری از نوشیدن بازداشتن کسی را. ◄ برجستن گشن بر ماده . ◄ در ازار در کردن بند ازار را. ◄ کشیدن و سبک شدن اسب و جز آن . ◄ شادمانی نمودن . (منتهی الارب ).
قبص . [ ق َب َ ] (ع مص ) منضم گردیدن . مجتمع شدن و درافتادن : قبصت رحم الناقة قبصاً؛ منضم گردید. قبصت الجراد علی الشجر؛ درافتاد و مجتمع گردید. ◄ بزرگ و دراز شدن سر. ◄ بزرگ و دراز شدن تار سر. ◄ سبک شدن . ◄ شادمانی نمودن . گویند: قُبِص الرجل ؛ یعنی نَشَطَ. ◄ درد گرفتن از خرما خوردن . (منتهی الارب ). رجوع به قَبص شود.
قبص . [ ق َ ب َ ] (ع ص ) بزرگ سر. (منتهی الارب ). ◄ (اِ) درد جگر که از خوردن خرما و آب گیرد. (از منتهی الارب ). وجعالکبد من التریق بالتمر و شرب الماء علیه . (اقرب الموارد).