قتل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قتل .[ ق َ ] (ع مص ) کشتن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل ) (منتهی الارب ). قَتلَه . (منتهی الارب ) : قتل این کشته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود. حافظ. ◄ بر تن زدن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). گویند: قتل الرجل ؛ بر تن وی زد. (منتهی الارب ). اصاب قتاله ؛ ای نفسه . (اقرب الموارد). ◄ نیکو دانستن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گویند: قتل الشی ٔ خبراً؛ نیکو دانست آن چیز را. (منتهی الارب ). و از این باب است قول خدای تعالی : و ما قتلوه یقیناً (قرآن ١٥٧/٤)؛ ای لم یحیطوا به علماً. (منتهی الارب ). ◄ آمیختن با آب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). قتل الشراب ؛ آمیخت شراب را به آب . (منتهی الارب ).
قتل . [ ق ِ ] (ع ص، اِ) دشمن جنگ آور. ◄ مقاتل . ◄ جائی که به زدن بر آنجا مردم هلاک گردند. ◄ دوست . ◄ همتا. ◄ مانند. گویند: هما قتلان ؛ ای مثلان . (منتهی الارب ). ◄ پسر عم . ◄ دلیر. ◄ دانای بدی و فساد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). گویند: انه لقتل شر؛ ای عالم به . (منتهی الارب ).