واژه جو

قحم

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

قحم . [ ق َ ] (ع ص ) پیر نیک فرتوت . ◄ (مص ) بیابان نوردیدن . ◄ نزدیک کسی رسیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ).

قحم . [ ق ُ ح َ ] (ع اِ) دشواریها: قحم الطریق ؛ دشواریهای راه . ◄ قحم الشهر؛ سه شب پسین ماه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).

معنی قحم | واژه جو