قرف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قرف . [ ق َ رِ ] (ع ص ) سزاوار. (منتهی الارب ). ◄ سخت سرخ . (اقرب الموارد).
قرف . [ ق ِ ] (ع اِ) پوست هر چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ پوست مقل . (منتهی الارب ). ◄ نارپوست . (بحر الجواهر). پوست انار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ پوست درخت . (منتهی الارب ). ◄ هر خاک پاره ای که به تره و بیخ درخت برکنده شود. ◄ آب بینی خشک در بینی . ◄ قرف الخبز؛ نان سوخته برتنور مانده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (ص ) سزاوار و لایق . ج، قُروف . (اقرب الموارد).
قرف . [ ق َ ] (ع ص ) سخت سرخ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ لایق و سزاوار. (منتهی الارب ). ◄ (اِ) درختی است که بدان پوست پیرایند، یا آن عزف و غلف است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ خنور پوست شتر و گاو که آن را به پوست انار پیرایند و در وی قلیه با توابل پخته یختی نهند. (منتهی الارب ).