قریس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قریس . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) کوهی است نزدیک مدینه، که با قرس که نام کوه دیگر مدینه است ذکر شده است . (معجم البلدان ). رجوع به قِرْس (اِخ ) شود.
قریس . [ ق َ ] (ع ص ) قارس . (منتهی الارب ). سرمای سخت و فسرده . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ جامد. ◄ یخ زده : اصبح الماء قریساً. (اقرب الموارد). ◄ دیرینه از هر چیزی . رجوع به قارس شود. ◄ سمک قریس ؛ ماهی پخته صباغ در آن کرده بگذارند چندان که فسرده و بسته شود. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ).
قریس . [ ق ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان فرورق بخش حومه ٔ شهرستان خوی واقع در ٣١ هزارگزی شمال باختری خوی و ٤٥٠٠ گزی جنوب باختری شوسه ٔ خوی به سیه چشمه . موقع جغرافیایی آن کوهستانی و معتدل مالاریایی است . سکنه ٔ آن ٤٣٧ تن . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).