قصور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قصور. [ ق ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان نازلو از بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه در ٦٠٠٠ گزی شمال ارومیه و ٢٠٠٠ گزی خاور شوسه ٔ ارومیه به سلماس . موقع جغرافیائی آن جلگه و هوای آن معتدل مالاریائی است . سکنه ٔ آن ١٩١ تن است . آب آن از قنات و رود شهرچایی و محصول آن غلات و کشمش و توتون و چغندر و حبوبات وشغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان جوراب بافی است . راه ارابه رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
قصور. [ ق ُ ] (ع مص ) بازایستادن و فروماندن و عاجز گردیدن . گویند: قصر عن الامر قصوراً؛ انتهی و کف عنه مع العجز. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). کوتاه بودن .کوتاه آمدن، و این در مقابل تقصیر است : حاش ﷲ اگر امسال ز حج وامانم نه قصور من و تقصیر تو حاشا شنوند. خاقانی . حور خطا گفتم اگر خواندمت عفو کن از بنده قصور ای صنم . سعدی . قصر السهم عن الهدف ؛ لم یبلغه . (اقرب الموارد). ◄ آرمیدن . فرونشستن . گویند: قصر عنی الوجع قصوراً؛ سکن . ◄ نمو کردن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قصر الطعام ؛ نمی . (اقرب الموارد). ◄ گران گردیدن . کم شدن . ◄ ارزان شدن . از اضداد است . (از اقرب الموارد) (ازمنتهی الارب ). ◄ تنگ کردن : قصر قید البعیر؛ ضیقه . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) ج ِ قصر.(اقرب الموارد) (منتهی الارب ) : چند رفتند از این قصور بلند در هنر برتر از تو سوی قبور. ناصرخسرو.