قضم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قضم . [ ق َ ] (ع مص ) خائیدن و خوردن چیزی خرد و ریزه را که به کرانه ٔ دندان کفانیده شود، یا خوردن چیزی خشک را. ◄ خوردن ستور علف را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). و در مثل گویند: یبلغ الخضم بالقضم ؛ یعنی به خوردن به اطراف دندان به سیری رسد، یعنی به نرمی و آهستگی در امور دشخوارو به نهایت دور رسد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قضم . [ ق َ ض َ ] (ع اِ) شمشیر. ◄ (اِمص ) شکستگی و تکسر. گویند: فی مضارب السیف قضم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ کفتگی است در دندان، یا شکستگی کرانه های آن، یا کم و ریزه شدگی دندان، یا سیاه گشتگی آن . ◄ ج ِ قضیم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قضیم شود.
قضم . [ ق َ ض ِ ] (ع ص ) تیغ که روزگار برآمده باشد و روی فروریخته . (منتهی الارب ).