قضیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ ض) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- شاخة درخت.<BR>۲- آلت مرد. ج. قضبان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ ض) [ ع. ] (اِ.) ۱- شاخه درخت. ۲- آلت مرد. ج. قضبان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قضیب . [ ق َ ] (ع اِ) شاخ درخت . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). الغصن المقطوع . (اقرب الموارد) : نی گشته قضیب خیزرانیش خیری شده رنگ ارغوانیش . نظامی . جمع آن قضبان به ضم قاف است، و به کسر آن نیز لغتی است . (اقرب الموارد) (بحرالجواهر). ◄ نره . ◄ نره ٔ خر. ◄ تازیانه . (منتهی الارب ). ◄ ناقه ٔ رام ناشده . ◄ (ص ) کمان از شاخ ساخته، یا کمان شاخ ناشکافته . ◄ شمشیر لطیف . ◄ تیغ بران . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قضیب . [ ق َ ] (اِخ ) مردی است از بنی ضبه که برای هیچ چیز بیتابی و ناشکیبائی نمیکرد، و در صبر و بردباری به وی مثل زنند و گویند: هو اصبر من قضیب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قضیب . [ ق َ ] (اِخ ) نام خرمافروشی است دربحرین که از شخصی زنبیلی خرما خرید و در آن بدره ای زر بود. آن شخص برای گرفتن بدره ٔ خود به وی مراجعه کرد و آن را پس گرفت و با خود کاردی داشت که اگر بدره را نیابد خود را بکشد. قضیب کارد را از وی گرفت و خود را به قتل رسانید. و عربها به وی مثل زنند و گویند: هو الهف من قضیب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).