قطر
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(قِ) [ ع. ] (اِ.) مس، مس گداخته.
(قُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- ناحیه، اقلیم. ۲- خطی که از مرکز دایره بگذرد و دو برابر شعاع است. ۳- ضخامت هر چیز. ج. اقطار.
(~.) [ ع. ] ۱- (اِ.) باران، آن چه بچکد، واحد: قطره. ۲- (مص ل.) چکیدن. ۳- (مص م.) چکاندن. ج. قطار.