قلة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) سبوی بزرگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قُ لَّ) (اِ.) اسبی که رنگش به زردی مایل باشد.
(قُ لُِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- بالاترین بخش کوه. ۲- بالای هر چیزی. ج. قلل.
(~.) (اِ.) سبوی بزرگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلة. [ ق ُل ْ ل َ ] (ع اِ) گروه مردم . ◄ خم بزرگ یا سبوی بزرگ یا عام است یا سبوی سفالینه . ◄ کوزه ٔ خرد. و این از اضداد است . ج، قُلَل و قِلال . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : قبله ٔ خاقانی است قله ٔ می تا شود سوخته چون سیم عقل گشته چو سیماب غم . خاقانی . ◄ قله ٔ سیف ؛ بند شمشیر یا آنچه بر سر قبضه باشد از زر یا از آهن یا آنچه زیر هردو شارب قبضه باشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ الک دولک . الک جنبش . قلی . (یادداشت مؤلف ). رجوع به قُلَة شود. ◄ سر کوه . ◄ تار سر مردم . ◄ بالای کوهان و بالای هر چیزی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : آنچه نتوان نمود در بن چاه بر سر قله ٔ جبل منهید. خاقانی . کان باز را که قله ٔ عرش است جای او در دودهنگ خاک خطا باشد آشیان . خاقانی . ◄ مقدار سیصد صاع باشد از آب و در مذهب شافعی قلتین (دو قله ) ششصد صاع باشد چون کراست نزد امامیه که باتلاقی نجس بدون آنکه رنگ و بوی و مزه آن دگرگون گردد پلید نشود. (یادداشت مؤلف ) : جامی ز می دوقله کن خاص برای صبحدم فرق مکن دوقبله دان جام و صفای صبحدم . خاقانی . - دوقله بودن ؛ کر بودن : تا در دل تو هست دو قبله ز جاه و آب فقرت هنوز نیست دو قله به امتحان . خاقانی . اذا بلغ الماء قدر قلتین لم ینجسه شی ٔ. (حدیث، نقل از کتاب الفیض تألیف آیت اﷲ فیض ). و قله ظرفی است چون سبوی بزرگ که گنجایش بیش از دو مشک را دارد : تا در یمینت یم بود بحر از دو قله کم بود بل کان همه یک نم بود از مشک سقا ریخته . خاقانی .
قلة. [ ق ُ ل َ ] (ع اِ) الک دولک . دودله . و آن چوبی است که اطفال بدان بازی کنند. (زمخشری ). غوک چوب یعنی دو چوب است که کودکان بدان بازی کنند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). در صحاح آمده است که اصل آن قَلَو است و هاء عوض از واو است و فراء گفت که قاف را ضمه دادند تا دلیل بر حذف واو باشد در کلمه . ج، قُلات وقُلون و قِلون . (اقرب الموارد). رجوع به قلو شود.
قلة. [ ق ِل ْ ل َ ] (ع اِمص ) کمی . ضد کثرت . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). و گاهی از آن نفی و عدم اراده کنند چنانکه از: اقل رجل یقول کذا. (اقرب الموارد). -جمعِ قِلَّة؛ (اصطلاح صرفی ) جمعِ قِلَّة در عربی چهار وزن دارد: اَفْعال، اَفْعُل، اَفْعِلَة، فِعْلَة. رجوع به «شرح نظام » شود. ◄ فسره یا لرزه ازخشم یا طمع. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ قلة الکتف الیمنی و قلة الکتف الیسری ؛ عبارت است از آن موضع که شانه بچنبر گردن پیوسته است . وبعضی اصحاب تشریح گفته اند که آن استخوان دیگر است غیر از کتف و چنبر گردن و این استخوان غیر انسان را نیست . (بحر الجواهر). استخوان سر کتف که بعض از اصحاب تشریح قلة الکتف گویند، دوپاره است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). این موضع از کتف را که با چنبر کردن پوسته است به تازی قلة الکتف گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
مترادف و متضاد واژهدان
اوج، چکاد، ذروه، ستیغ، راس، سر، سرکوه، فراز، فرق، کله، نوک سبو، کوزه (متضاد: دامنه)
فرهنگ طیفی واژهدان
رأس، سر، اوج، قطب، بالا، فوق، تاج، افسر، نوک، بالابالاها (بالابالا)، تارک ظهر، نقطه اوج، رأس درخت، رأس موج، اوج منحنی، نقطه عطف، بلندی برج، بارو، استحکامات بالای نردبان طبقه بالا، پنتهاوس، پشتبام، سقف، زمین مرتفع تاج، نشان سلطنت رئیس اورست، دماوند، کوه بالادست، سرچشمه
واژگان فارسی سره واژهدان
نوک، نک، چیکات، چگات، چکاذ، چکاد، چکات، برشنا