قلت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلت . [ ق َ ] (ص ) قلتبان است که دیوث و قواده و بی حمیت باشد. (آنندراج ).
قلت . [ ق َ ] (ع اِ) مغاکی در کوه که آب در وی گرد آید. ج، قِلات . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ابرد من ماء القلت و القلات . (اقرب الموارد). - قلت الابهام ؛ مغاک که در زیر انگشت ابهام است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). - قلت الثریدة ؛ الوقبة. (اقرب الموارد). گودای رویه ٔ خوراک که روغن در آن جمع شود. - قلت الصدغ ؛ مغاک گیجگاه . (اقرب الموارد). - قلت العین ؛ مغاک چشم . گوئی : غاض قلت عینه، و هو وقبها. (اقرب الموارد). ◄ (ص ) مرد کم گوشت . (منتهی الارب ): رجل قلت ؛ ای قلیل اللحم . (اقرب الموارد).
قلت . [ ق َ ] (اِ) نبات الجاروس . (فرهنگ فرانسه ٔ سعید نفیسی ). نوع گیاهی است از دسته ٔ گل گاوزبان . گیاهی است که میوه اش از چهار برگه ٔ سخت تشکیل میشود و سی قسم از آن دیده شده و در اغلب نواحی معتدل میروید. نوعی از آن به ارتفاع ٥٠ سانتی متر میرسد و دارای برگهایی است شبیه به پر و گلهایی سفیدرنگ و پرهایی گرد و درخشنده و خاکستری که به آن گیاه مروارید گویند. (از لاروس قرن بیستم ). رجوع به حب القلت شود.