قلمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلمی . [ ق َ ل َ ] (ص نسبی ) منسوب به قلم . - بادنجان قلمی . - شوره ٔ قلمی ؛ شوره ٔ مانند قلم . (ناظم الاطباء). - دماغ قلمی ؛ باریک چون قلم . ◄ نوشته شده با قلم و تحریر شده . (ناظم الاطباء). خطی، مقابل چاپی . - قلمی شدن و قلمی فرمودن ؛ تحریر شدن و تحریر فرمودن . (از ناظم الاطباء). ◄ قلمکار. قسمی از برد که مخطط باشد به خطوط راست . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : که داد این قلمی را فراز بوقلمون که نقشش آمده هردم ز مخفیی بظهور. نظام قاری (دیوان ص ٣٢). ملاف با قلمی ای لباس آژیده بروی کار چو افتاد بخیه ات یکسر. نظام قاری (دیوان ص ١٥). قلمی فوطه و کرباس و ندافی و قدک یقلق و طاقیه و موزه و کفش و دستار. نظام قاری (دیوان ص ١٥).