قلندری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلندری . [ ق َ ل َ دَ ] (حامص ) شغل وحرفه ٔ قلندر. صفت قلندر. چگونگی قلندر : مستی و قلندری و گمراهی به یک جرعه ٔ می ز ماه تا ماهی به . خیام . پندحکیم بیش از این در من اثر نمیکند کیست که برزند یکی زمزمه ٔ قلندری . سعدی . بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع چنان بکند که صوفی قلندری آموخت . سعدی . نه هر که آینه سازد سکندری داند نه هر که سر بتراشد قلندری داند. حافظ. - قلندری وار ؛ بسان قلندری . بمانند قلندری : ساقی قدحی قلندری وار درده بمباشران هشیار. سعدی . ◄ قسمی خیمه ٔ خرد. قسمی از چادر و خیمه ٔ یک دیرکی . (ناظم الاطباء).
قلندری . [ ق َ ل َدَ ] (اِخ ) تیره ای از شعبه ٔ الیاس از تقسیمات دشمنزیاری ایلات کهکیلویه فارس . (جغرافیای سیاسی کیهان ).
قلندری . [ ق َ ل َ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گدارچین بخش هندیجان شهرستان خرم شهر، واقع در ٤٠هزارگزی شمال خاوری هندیجان و یکهزارگزی اتومبیل رو بهبهان به هندیجان . موقع جغرافیایی آن دشت و هوای آن گرمسیری مالاریایی است . سکنه ٔ آن ١٢٠ تن است . آب آن از رودخانه ٔ زهره و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و حشم داری است . راه در تابستان اتومبیل رو است . ساکنین از طایفه ٔ شریفات هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).