قلیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قلیف . [ ق ِل ْ ی َ ] (ع ص ) شترماده ٔ بزرگ اندام . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
قلیف . [ ق َ ] (ع اِ) خم که گل از سرش برداشته باشند. ◄ خنور خرما و غلاف آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). جای خرما. (مهذب الاسماء). قلیفه بهمین معنی است . ج، قُلُف . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ میوه ٔ خشک . ◄ خرمای دریائی که پوست آن کنده شود. ◄ مایقلف من الخبز؛ ای یقشر. (اقرب الموارد).