قماری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قماری . [ ق َ ری ی ] (ع اِ) ج ِ قُمریَّه . (منتهی الارب ) (غیاث ): بلبلان بر موافقت فاختگان و قماری شیون و نوحه گری آغاز کردند. (جهانگشای وینی ). رجوع به قمریه شود.
قماری . [ ق َ / ق ِ ] (ص نسبی ) نسبت است به قماره و آن شهری است . رجوع به قمار و قماره شود. - عود قماری ؛ عودی که منسوب به شهر قماره باشد : اکلیلهای پیلانش از گوهر است و لؤلؤ صندوق پیل بانش از صندل و قماری . منوچهری . بخورانگیز شد عود قماری هوا میکرد خود کافورباری . نظامی . دماغ عالم از باد بهاری هوا را ساخته عود قماری . نظامی . بفرمودش برسم شهریاری کیانی مهدی از عود قماری . نظامی . گر او را بیشه ای با استواریست مرا صد بیشه از عود قماریست . نظامی .