قماقم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قماقم . [ ق ُق ِ ] (ع ص، اِ) دریا یا معظم آن . (اقرب الموارد). ◄ عدد بسیار یا معظم آن . (منتهی الارب ). ◄ گویند سید قماقم، برای کثرت خیر او. (اقرب الموارد). سید قماقم ؛ مهتر باخیر. (منتهی الارب ).
قماقم . [ ق َ ق ِ ] (ع اِ) ج ِ قمقام . بزرگ بسیارعطا. (اقرب الموارد) : و بمظاهرت قماقم قوم ... از قم اقامه رسم معارضت کرد. (دره ٔ نادره چ شهیدی ص ٧١٤). ◄ روزهایی است از آخر ایلول به اندازه ٔ ماه های سال که چنانکه گویند از آنها بحالت هوای هر ماهی از ماههای سال آینده استدلال کنند. (اقرب الموارد). ◄ ج ِ قُمقُم و آن آوندی است . (آنندراج ). رجوع به قمقم شود.