قناعت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ عَ) [ ع. قناعة ] (مص ل.)۱ - خشنودی، خرسندی. <BR>۲- رضا و تسلیم.<BR>۳- صرفه جویی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ عَ) [ ع. قناعه ] (مص ل.)۱ - خشنودی، خرسندی. ۲- رضا و تسلیم. ۳- صرفه جویی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قناعت . [ ق َ ع َ ] (ع اِمص ) خرسندی .رضا به قسمت . بسنده کردن . بسنده کاری . راضی شدن به اندک چیز. (غیاث اللغات از بهار عجم و منتخب و شکرستان ). خرسند گردیدن به قسمت خود و به فارسی با لفظ کردن مستعمل . (آنندراج ). آسان قرار گرفتن در مآکل و مشارب و ملابس و غیر آن و راضی شدن بدانچه سد خلل کند ازهر جنس که اتفاق افتد. (نفایس الفنون ) : ز عالم به دست آوری گوشه ای به صبر و قناعت خوری توشه ای . فردوسی . قناعت توانگر کند مرد را خبرکن حریص جهان گرد را. سعدی . درویش را که ملک قناعت مسلم است درویش نام دارد و سلطان عالم است . ناصر بخاری . ز پیر جهان دیده کردم سوءالی که بهر معیشت ز مال و بضاعت چه سرمایه سازم که سودم دهد گفت اگر میتوانی قناعت قناعت . سلمان ساوجی . در قناعت که ترا دسترس است گر همه عزت نفس است بس است . جامی . بچندین شوق استغنای همت بین کزان عارض قناعت میکند آیینه ٔ چشمم به تمثالی . طالب آملی (از آنندراج ). آرزوی بوسه شسته ست ازدلم پیغام تلخ زان قناعت کرده ام از بوسه با دشنام تلخ . صائب (از آنندراج ). - قناعت پیشه ؛ کسی که قناعت را پیشه و شغل خود قرار دهد. قانع. خرسند. بس کننده به آنچه میسر شود او را : تیزخشمی، زودخوشنودی، قناعت پیشه ای داروی هر دردمندی چار هر بیچاره ای . سوزنی . - قناعت کار ؛ قانع. بسنده : و او جوانی عاقل و پارسا و قناعت کار بوده است . (تاریخ قم ص ٢٢٩). - قناعت کردن ؛ قانع شدن . بسنده کردن . ساختن : به پیغامی قناعت کرد از آن ماه به بادی دل نهاد از خاک آن راه . نظامی . قناعت میکنم با درد چون درمان نمی یابم تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمی بینم . سعدی . رجوع به قناعة شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
بسندگی