قنفذ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قُ فُ) [ ع. ] (اِ.) خارپشت. ج. قنافذ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قُ فُ) [ ع. ] (اِ.) خارپشت. ج. قنافذ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قنفذ. [ ق ُ ف ُ / ف َ ] (ع اِ) . موش . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ جای خوی پس دو گوش شتر. (منتهی الارب ). ذفری البعیر وفی المحکم : مسیل العرق من خلف اذنی البعیر. (اقرب الموارد). ◄ ریگ توده ٔ فراهم آمده ٔ بلند. ◄ درختی که در وسط ریگ رسته باشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ جایی که در وی گیاه درهم و انبوه روید. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ جوجه تیغی . خارپشت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). بعضی گفته اند خارپشت ماده را قنفذه گویند و نر را شیهم یا دلدل . (ناظم الاطباء). ج، قنافذ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). - قنفذالدراج ؛ رجوع به این کلمه شود. - قنفذ بحری ؛ یک قسم ماهی است دارای صدف که پوست آن در داروهای جرب به کار رود و گوشت آن در بیماری خنازیر سودمند افتد و خاکستر پوست آن در مداوای قروح چرکین نافع است و گوشت زاید را از میان میبرد. (قانون بوعلی، ادویه ٔ مفرده ). - قنفذ جبلی ؛ دلدل . خارپشت . (قانون ابوعلی، ادویه ٔ مفرده ). - قنفذ لیل ؛ مرد سخن چین . (منتهی الارب ). نمام . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).