قنوع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ) [ ع. ] (ص.) قانع.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ) [ ع. ] (ص.) قانع.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قنوع . [ ق َ ] (ع ص )خورسند بسندکار به بهره ٔ خود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) نشیب و پست-ی . ◄ بلند و بلندی . از اضداد است . (منتهی الارب ).
قنوع . [ ق ُ ] (ع مص ) مایل گردیدن شتر بسوی خوابگاه و پیش اهل خود آمدن . ◄ از چراگاه ترش گیاه بسوی شیرین گیاه آمدن . ◄ به بلندی برآمدن . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ بلند شدن پستان گوسفند و نبودن تصوب در آن . (منتهی الارب ). ◄ سؤال و تذلل کردن . (از اقرب الموارد). ◄ خواستن و خوارمندی و نیاز نمودن در سؤال . ◄ خورسند بودن بدانچه قسمت باشد. و این ازلغات اضداد است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).