قهرمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ رَ)(ص.)۱ - پهلوان، دلاور.<BR>۲- رییس، سالار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ رَ)(ص.)۱ - پهلوان، دلاور. ۲- رییس، سالار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قهرمان . [ ق َ رَ ] (معرب، ص، اِ) وکیل یا امین دخل و خرج . جمع آن قهارمه است و این کلمه عربی نیست . (اقرب الموارد). ◄ پهلوان . دلاور. (ناظم الاطباء). پهلوان مظفر و غیرمغلوب . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ قائم به کارها و خزانه دار و وکیل و نگهدارنده ٔ آنچه در تصرف او هست . معرب کهرمان . (آنندراج ). کارفرما. (برهان ) (ناظم الاطباء). ج، قهارمة. (دزی ج ٢ ص ٤١٥) : اگر اشتر و اسب و استر نباشد کجا قهرمانی بود قهرمان را؟ ناصرخسرو. ◄ قوت و زور و قدرت . (ناظم الاطباء). ◄ حاکم و بمعنی حکومت نیز. (آنندراج ). ◄ نام آهنگی در موسیقی . رجوع به آهنگ شود.
قهرمان . [ ق َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کناربروژ بخش صومای شهرستان ارومیه، سکنه ٔ آن ١٠٠ تن . آب آن از چشمه . محصول آن غلات، توتون و شغل اهالی زراعت و گله داری است .راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
قهرمان . [ ق َ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میرده بخش مرکزی شهرستان سقز، سکنه ٔ آن ٥٠٠ تن . آب آن از چشمه . محصول آن غلات، لبنیات، توتون و شغل اهالی آنجا زراعت است .راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
مترادف و متضاد واژهدان
پهلوان، گرد، یل برنده، پیروز
واژگان فارسی سره واژهدان
کهرمان، کهرمان، پهلوان
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه