قوسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قوسی . [ ق َ ] (اِخ ) از شاعران است . از احوالش چیزی معلوم نشد. این مطلع از او دیده شد: جائی که توی نیست کسی را گذرآنجا از من که تواند که رساند خبر آنجا. (آتشکده ٔ آذر چ شهیدی ص ٩٦). ملا قوسی ازشهر هرات است . مردی نامراد است . این مطلع از اوست : جایی که تویی نیست کسی را گذر آنجا از من که تواند که رساند خبر آنجا. (مجالس النفایس ص ١٦٧).
قوسی . [ ق َ سا ] (اِخ ) موضعی است به بلاد سرات . (منتهی الارب ). شهری است در سرات . در این شهر عروه برادر ابوخراش هذلی بقتل رسید، و فرزند وی که نجات یافته بود دراین باره اشعاری دارد. رجوع به معجم البلدان شود.
قوسی . [ ق َ ] (اِخ ) در مجالس النفایس ص ٢٤٨ آمده : مولانا قوسی اسفراینی است و جوانی خوش طبع وقابل است ولیکن بسی لوند و خودپسند و بسیار تیز و تند و در کار خیر کند و پرتلون و گوناگون و جگر یاران او از تلون وی پرخون، در جسم اگرچه ضخامتی تمام داشت، اما هیچ قوتی نداشت و هرگز کاری نکرد که شرمندگی از آن نکشد و آخر میل سپاهی گری نمود و لیکن غیر تباهی و روسیاهی از آن حاصل ننمود. این مطلع از اوست : چو بر من وقت جانبازی لباس خویشتن پوشد کسی خواهم که روز مرگ بر تابوت من پوشد. (مجالس النفایس ص ٧٣، ٢٤٨).