قیافه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قیافه . [ ف َ ] (ع اِمص ) قیافة. تتبعاثر. (اقرب الموارد). پی جویی . رجوع به قیافه شناسی شود. ◄ (اِ) مجموعه ٔ اندام و هیکل شخص . ◄ چهره . سیما. صورت . (فرهنگ فارسی معین ). - بدقیافه ؛ بدگل . بدصورت . زشت . - خوش قیافه ؛ خوشگل . خوش صورت . قشنگ . خوش هیأت . خوش هیکل . ◄ حالت چهره که تحت تأثیر عوامل خارجی و انفعالات روحی و وضع مزاجی است : از قیافه اش پیدا بود آدم بدی است، اما مؤدب حرف میزد. (فرهنگ فارسی معین از چشمهایش بزرگ علوی ص ١٧٦). رجوع به قیافه شناسی شود.