قیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قیس . [ ق َ ] (اِخ )ابن ابی حازم، قیس بن عبدالعوف بن حارث احمسی بجلی . از تابعیان جلیل القدر است که جاهلیت را نیز ادراک کرده است . وی در کوفه اقامت کرد و از اصحاب عشره روایت نمود و بسال ٨٤ هَ . ق . درگذشت . (النووی ج ٢ ص ٦١ و تهذیب التهذیب ج ٨ ص ٣٨٦ و الاعلام زرکلی ج ٢ ص ٨٠١).
قیس . (ع اِ) اندازه . (منتهی الارب ). القاس والقیس ؛ القدر: بینهما قاس ُ رمح و قیس رمح ؛ ای قدره .(اقرب الموارد) (المنجد). رجوع به قید و قاد شود.
قیس . [ ق َ ] (اِخ ) جدی است و فرزندان وی بطنی از طایفه ٔ لخم از قحطان بشمار میروند. و مساکن آنان در اطفیحیه ٔ مصر است . (الاعلام زرکلی ج ٢ ص ٧٩٩).