لاابالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاابالی . [ اُ ] (ع جمله ٔ فعلیه ) صیغه ٔ متکلم وحده از مضارع، به معنی باک ندارم، نمی ترسم، نترسم : هؤلاء الی الجنّة ولاابالی و هؤلاء الی النار و لاابالی . (حدیث قدسی ). لیلی بمن آورید حالی ورنه من و تیغ لاابالی . نظامی . ◄ (ص مرکب ) در فارسی بیشتر بصورت جامد استعمال شود به معنی بی باک . بی مبالات . سهل انگار. وِل انگار. بی قید. خوارکار. بی التفات . بی درد. بی بند و بار. شُل اوزار. (شُل افزار) (در کرمان ). بی پروا : روح قدسی را به آب زندگانی خوش کنی عقل پردل را به باد لاابالی دردهی . سیدحسن غزنوی . با یک دو سه رند لاابالی راهی طلب از غرور خالی . نظامی . آمده لاابالئی برده سیم کش زنده سیم کش مرده . نظامی . ره پیش گرفت زید حالی میرفت چو باد لاابالی . نظامی (لیلی و مجنون ص ٢٣٧). عشقت به لاابالی در چار سوی عالم پیران راه بین را بردارها کشیده . عطار. منبلی نی کو بود خود برگ جو منبلی ام لاابالی مرگ جو منبلی نی که به کف پول آورد منبلی چستی کزین پل بگذرد. مولوی . لاابالی چه کند دفتر دانائی را طاقت وعظ نباشد سر سودائی را. سعدی . سفرکردگان لاابالی زیند که پرورده ٔ ملک و دولت نیند. سعدی . بلای عشق عظیم است لاابالی را چو دل بمرگ نهاد از بلا چه غم دارد. سعدی . به نیکمردی در حضرت خدای قبول میان خلق به رندی و لاابالی فاش . سعدی . جناب حضرت حق لاابالی ست منزه از قیاسات خیالی است . شبستری . کجا یابم وصال چون تو شاهی من بدنام رندلاابالی . حافظ. - لاابالی شدن ؛ سهل انگار و بی قید شدن : گرت با ما خوش افتاده ست چون ما لاابالی شو نه یاران مست برخیزند و تو مستور بنشینی . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٨٠٣).