لابل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لابل . [ ب َ ] (ع ق مرکب ) (از: لا + بل ) گاه قبل بل، لا زیاده کنند و این «لا» بعد ایجاب برای تأکید اضراب است : وجهک البدر لابل ِ الشمس لولم یقض للشمس کسفة و اُفول . ای میوه ٔ دل من لابل دل ای آرزوی جانم لابل جان . فرخی . ای اختیار کرده ٔ سلطان روزگار لابل که اختیار خداوند ذوالمنن . فرخی . یک هفته زمان باید لابل که دو سه هفته تا دور توان کردن زو سختی و دشواری . منوچهری . با چنین پیران لابل که جوانان چنین زود باشد که شود عقد خراسان تنظیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). لابل امام فاطمی نجل نبی و اهل عبا. ناصرخسرو. و هر هفت (یعنی یَتّوعات ِ سبعه ) بد است و خوردن آن خطر است لابل زهر است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و شاخهاء بسیار زده و به شبکه اندر آمده است لابل که شبکه از شاخ او تمام شده است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و استفراغ اندر این وقت بی منفعت باشد لابل که بامضرت بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و بعد نفی برای تأکید ماقبل : و ما هجرتک لابل زادنی شغفا هجرٌ و بعد تراخ ِ لاالی اَجل . مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود نبود دندان لابل چراغ تابان بود. رودکی . نیست مردم ناصبی نزدیک من لابل خر است طبعاو خروار هست و صورتش خروار نیست . ناصرخسرو.