لات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لات . (اِخ ) نام دهی به تنکابن مازندران . (مازندران و استراباد رابینو ص ١٠٦ و ١٠٧).
لات . (اِخ ) نام دهی جزء دهستان حومه ٔ بخش خمام شهرستان رشت در ٤٥ هزارگزی جنوب خاوری خمام . دارای ٦٥٢ تن سکنه است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٢).
لات . (ص، اِ) آنکه هیچ ندارد. که هیچ مال ندارد. سخت بی چیز. (در تداول عوام ). ◄ مردی بی سروپا. مردی سخت رذل . و در تداول لوطیان دشنام گونه ای است به معنی فقیرِ بَد. ◄ (اصطلاح شطرنج ) آنکه هیچ مهره برای او نمانده جز شاه . یا شاه با یک یا دو پیاده . قسمی باختن در شطرنج که همه ٔ مهره ها زده شده باشد. مقابل مات . ◄ گلابه . گل سخت نرم و بی ماسه و شن که سیل یا رودخانه آرد (در تداول عامه ). لای . لا. حَماء. گل یا خاکی سخت نرم که چون دردی سیل یا شراب یا آب و مایع دیگر برجای ماند. دُردی . ◄ لات ِ لات (در) باز، چهارطاق، لات و پات . رجوع به لات و پات شود.