لاجوردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاجوردی . [ لاج ْ / ج َ وَ ] (ص نسبی ) منسوب به لاجورد. ◄ به رنگ لاجورد. کبود. ◄ مجازاً، آسمان به مناسبت رنگ کبود یا آبی آن : ز بیم چنبر این لاجوردی همی بیرون جهم هزمان ز چنبر. ناصرخسرو. جائی است برین بام لاجوردی کانجای ترا جاودان مکان است . ناصرخسرو. برای آنکه نقش تو نگارند دل خاقانی آمد لاجوردی . خاقانی . ای چرخ لاجوردی زین بوالعجب چرائی کایینه ٔ خسان را زنگار می زدائی . خاقانی . زنگار غم فشاندی بر جانم و ندیدی کز چرخ لاجوردی دل هست لاجوردی . خاقانی . هر نگاری که زر بود بدنش لاجوردی رزند پیرهنش . نظامی . گرفته سنگهای لاجوردی ز کسوتهای گل سرخی و زردی . نظامی چو طاوس خورشید بگشاد بال زر اندود شد لاجوردی هلال . نظامی . چو دور از پی لاجوردی نقاب سر از گنبد لاجوردی متاب فلکها که چون لاجوردی خزند همه جامه ٔ لاجوردی رزند. نظامی . چه افتاد ای سپهر لاجوردی که امشب چون دگر شبها نگردی . نظامی . چو خورشید از حصار لاجوردی علم زد بر سر دیوار زردی . نظامی . دامن ابریسکی ّ و شیرکی هست چون این لاجوردی دایره . نظام قاری . لشکر موئینه را با صوف بین هست چونان لاجوردی دایره . نظام قاری .