لاحول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاحول . [ ح َ ] (ع جمله ٔ اسمیه ) (از: «لا» + «حول ») مختصر «لاحول و لاقوة الا باﷲ العلی العظیم » است و آن رابرای راندن دیو و شیطان، بر زبان آرند : از گفتن لاحول گریزد شیطان . معزی . ز دست طبع و زبانت چنان گریزد بخل که دیو از آهن و لاحول و لفظ استغفار. ازرقی . چون ز لاحول تو نترسد دیو نیست مسموع لابه نزد خدیو. سنائی . تو دانی که چون دیو رفت از قفس نیاید به لاحول کس باز پس . سعدی (بوستان ). ◄ گاه در مقام اعتراض به کار برند: هین مگو لاحول عمران زاده ام من ز لاحول آن طرف افتاده ام . مولوی . از لاحول آن طرف افتادن مأخوذ از همین بیت مثنوی است، آن طرف افتادن کنایه از بی بند و بار نسبت به اخلاق و آداب و رسوم بودن . عجیب تر آنکه زاغ نیز از مجاورت طوطی بجان آمده لاحول گویان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید. (گلستان ). انصاف برنجیدم و لاحول کنان گفتم که دیگر باره ابلیس رامعلم ملکوت چرا کرده اند. (گلستان ). ز لاحولم آن دیوهیکل بجست پری پیکر اندرمن آویخت دست . سعدی . تا به صبح از شراب فکرت مست دست لاحول میزدی بر دست . سعدی . مگوی انده خویش با دشمنان که لاحول گویند شادی کنان . سعدی .