لاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاد. (اِ) دیوار از گل برآورده . دیوار. چینه . چینه ٔ دیوار. (تفلیسی ). دیواری باشد که از گل بر هم نهاده بود و گویند به چینه برآورده است و به لاد کرده . (لغت نامه ٔ اسدی ). دیوار باشد چه سرلاد سر دیوار و بن لاد بن دیوار را گویند. (برهان ). لاد دیوار است و بن لاد و سرلاد به معنی بن و سر دیوار چنانکه گفته اند: سرلاد چنان نه که تابد بنلاد. دیواری از گل برهم نهاده بود یا از خشت پخته به عراق سبو گویند. (اوبهی ). ◄ هر چینه و رده را نیز گویند از دیوار گلی که بر بالای هم گذارند. (برهان ). هر رده از دیوار و گل پخته را گویند و آن را در شیراز نِسپه نامند. (آنندراج ). مهره . هر رده از گل در چینه . یک توی از چینه . هر توی دیواری که بر یکدیگر همی نهند لادی باشد. (فرهنگ اسدی ). هر توی از دیوار هم لادی باشد. (صحاح الفرس ). هر طبقه ٔ از طبقات دیوار از گل برآورده . هر تو و طبقه که غالبا بیش از شبری است و از برهم نهادن آن توها و طبقه ها دیوار حاصل آید : فکندند بر لاد پرنیخ سنگ نکردند در کار موبد درنگ . رودکی (از لغت نامه ٔ اسدی، لکن ظاهراً این بیت از عنصری است ). لاد را بربنای محکم نِه که نگهدار لاد بنلاد است . فرالاوی . جاودان زی و همین رسم و همین عادت دار خانه ٔ قرمطیان را بفکن لاد از لاد. فرخی . بتان شکسته و بتخانه ها فکنده ز پای حصارهای قوی برگشاده لاد از لاد. فرخی . بپای پست کند برکشیده گردن شیر بدست رخنه کند لاد آهنین دیوار. عنصری . همه پست بلند مایه چو لاد همه پوشیده برهنه چو باد. سنائی (مثنویها، کارنامه ٔ بلخ ص ٥٧). ◄ بنیاد و بنای دیوار. (برهان ) . بنای دیوار. (فرهنگ میرزا ابراهیم ) : به چشم سر یکی بنگر سحرگاه برین دولاب بی دیوار و بی لاد. ناصرخسرو. شود بنیه ٔ ما خراب و یباب گر از خاره داریم و پولاد لاد. سوزنی (از جهانگیری ). دلا مجوی سلامت ز آستان وجود که بر ندامت و حسرت نهاده اندش لاد. مجد همگر. ◄ اصل . (تفلیسی ). اصل هر چیز را نیز گویند. (برهان ). پی . بیخ : نه بگفتم نکو معاذاﷲ این سخن را قوی نیامد لاد. مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص ١٠٥). حمله ٔ او کوه ز جا برکند وربودش ز آهن و پولاد لاد. مسعودسعد. ◄ در مقام سبب و جهت نیز گفته می شود مثل این که هرگاه گویند لاد بر این مراد این باشد که بنابراین وبدین سبب و از این جهت . (برهان ). ◄ خاک .تراب . طین . گِل : در همه کاری صبور و ز همه عیبی نفور کالبد تو ز نور کالبد ماز لاد. منوچهری . نریزد از درخت ارس کافور نخیزد از میان لاد لادن . منوچهری . ◄ آبادانی . (جهانگیری ). معموره، مقابل خرابی . ◄ قلعه . ◄ مخفف لادن و آن نوعی از مشمومات است یعنی بوی کردنیها. (برهان ) : از عبیرو عنبر و از مشک و لاد و داربوی در سرابستان ما اندرخزان میدار بوی . کسائی . ◄ هر گل و شکوفه را گویند. (برهان ). زَهر : هر لاله که از دامن کهسار برآمد از لطف تو بود ارنه ز خارا ندمد لاد. شرف شفروه . ◄ دیبای نازک و تنک و لطیف و خوش قماش باشد و در عربی نیز همین معنی دارد. (برهان ). دیبای تنک و نرم و سرخ که آن را شعر نیز گویند. (از صحاح الفرس ). دیبای نرم و تنک . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). دیبائی باشد تنک و نرم . (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). دیبائی باشد سرخ و نرم . (نسخه ای از اسدی ). پرنیان نرم . (تفلیسی ). دیبائی سرخ . (لغت نامه ٔاسدی ). لاد یا لاذ، جامه ٔ تنک و شاید دیداری بوده است : اتانی فی قمیص اللاذ یمشی عدو لی ّ یلقب بالحبیب فقلت له فدیتک کیف هذا بلاواش اتیت و لا رقیب فقال الشمس اهدت لی قمیصا رقیق الجسم من شفق الغروب فثوبی والمدام و لون خدّی قریب من قریب من قریب . حسن بن محمد المهلبی . فالوذج یمنع من نیله مافیه من عقد و انضاج یسبح فی لجة یاقوتة للوزحیتان من العاج کانما ابرز من جامه ثوب من اللاذ بدیباج . ابوطالب مأمونی (یتیمة الدهر ج ٤). انگشت برِ روش بمانند تگرگ است پولاد برِ گردن او همچون لاد است . خسروی . تا زر نباشد به قدر سرمه تا لاد نباشد به شبه لادن . فرخی . گاه کوشیدن تن سخت تو از فولاد کرد گاه بخشیدن دل نرم تو از لاد آفرید. قطران . اینک اینک ز کاروان بهار رزمه ٔ پرنیان و لاد آمد. قطران . باد همچون لاد پیش تیغ تو پولاد نرم پیش تیغ دشمنانت سخت چون پولاد لاد. قطران . پند مده شان که پند ضایع گردد خار نپوشد کسی بزیر خز ولاد. ناصرخسرو تو پنداری که نسرین و گل زرد بباریده است بر پیروزه گون لاد. ناصرخسرو.
لاد. (اِخ ) نام شهر لار بوده است در قدیم و این زمان دال براء تبدیل یافته . (برهان ) : سپاهان به گودرز کشواد داد به گرگین میلاد هم لاد داد. فردوسی . و چون مشهور است که ملک لار گرگین میلاد و اولاد او داشتند دور نیست که لاد عبارت از ملک لار باشد. (آنندراج ).
لاد. [ لادد ] (ع ص ) سخت خصومت کننده . (منتهی الارب ).