لاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاش . (اِ) لش . لاشه . مردار. جیفه . در ترکی تن مرده را گویند. (غیاث ) : گر شما جز که علی را بخریدید بدو نه عجب زانکه نداند خر بد لاش ازماش . ناصرخسرو. بدین زمین که تو بینی ملوک طبعانند که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش . سعدی . - آش و لاش ؛ متلاشی و از هم پاشیده . - ◄ چرکین و ریمناک . - آش و لاش شدن . رجوع به همین ماده شود. - بوی گندلاش دادن ؛بوی جیفه ٔ گندیده دادن . لاش مرده، جیفه . - مثل لاش ِ مرده ؛ گندیده . متعفن . بد بو. ◄ (ص ) بی اعتبار. فرومایه . چیز اندک و کم و کوچک . ضایع. زبون . (برهان ). هیچ . نابود. ناچیز : دیر نپاید که کند چرخ پیر اینهمه را یکسره ناچیز و لاش . ناصرخسرو. اینهمه طمطراق چیزی نیست لاشه ای به مرا ازین همه لاش . انوری یا نزاری قهستانی . گفت زن ای خواجه عیبی نیستت وهم و ظن لاش بی معنیستت . مولوی . چون تو شیرین نیستی فرهاد باش چون نه ای لیلی چو مجنون باش لاش . مولوی . هم تو گوی و هم تو بشنو هم تو باش ما همه لاشیم با چندین تراش . مولوی . غیب و آینده برایشان گشت فاش ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش . مولوی . سالها این دوغ تن پیدا وفاش روغن جان اندرو فانی و لاش . مولوی . تنگ شکر خر به لاش ور نخری سرکه باش عاشق این میر شو ور نشوی گو بمیر. مولوی . این نشاید از تو کاین ظلمی ست فاش قهر کردی بیگناهی را به لاش . مولوی . رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را به لاش . مولوی . مرکب شهریار هم نتوان بهر خرجی خود فروخت به لاش . ابن یمین . هله اسرار خدا فاش نمی باید کرد اینچنین، کار سخن لاش نمی باید کرد. شاه داعی شیرازی . ◄ (اِ) به زبان مرغزی غارت بود. (لغت نامه ٔ اسدی ). به زبان مرغزی به معنی تاخت و تاراج و غارت باشد. (برهان ). یغما. چپاول : بدین رزمگاه اندر امشب مباش ممان تا شود گنج و لشکر بلاش . فردوسی . بلاش عشق من آن نوجوان بسان کلاب (کذا) جوال و جبه ٔ من لاش کرد و کیسه خراب . طیّان . به یکی جزیره که نامش بلاش رسیدند شادی ز دل گشته لاش . عنصری . صد کارگاه ششتر کرده ست باغ لاش صد کارگاه تبت کرده است دشت طی ّ. منوچهری . ای پسر گردل و دین را سفها لاش کنند تو چو ایشان مکن و دین و دل خویش ملاش . ناصرخسرو. جستی ز لشکری که کند لاش حسن تو رستی ز آفتی که بپوشد رخان تو. مسعودسعد. خوان صبوحی به شیب مقرعه کن لاش کابرش صبح آتشین لگام برآمد. خاقانی . فاش کند تیغ تو قاعده ٔ انتقام لاش کند رمح تو مائده ٔ کارزار. خاقانی . غارت اندر زر و قماش افتد آنچه ارزنده تر به لاش افتد. سنائی یا اوحدی . ◄ شکاف (در اصطلاح مردم طبرستان ). ◄ در بیت ذیل لاش مرکب است از لام الف و شین ضمیر : کسی که راست نبود این ستانه را چو الف به پیش خدمت سلطان میان ببست چو لاش . سنائی . یعنی مانند (لا) کمر خدمت سلطان بست . ◄ دربیت ذیل معنی کلمه بر ما معلوم نیست : هر افکنده را گرگ دل کند و لاش گریزنده را غول گفتی که باش . اسدی .
لاش . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان طیبی سرحدی . بخش کهگیلویه شهرستان بهبهان واقع در ٧ هزارگزی خاوری قلعه رئیسی مرکز دهستان . دارای ٥٠ تن سکنه است . (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
لاش . (اِخ ) در مشرق جوین . (افغانستان ). ◄ قلعه ٔ سپیدکوه یا سپیددز که معروف است به لاش . (تاریخ سیستان ص ٤٠٤ و ٤٠٦).