لاغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاغ . (اِ) تا. تای . شاخ . شاخه . طاقه : طاقه ٔ ریحان، لاغی اسپرغم . یک لاغ سبزی، یک طاقه بقل، یک برگ از سبزی . یک لاغ تره یا یک لاغ سبزی یا لاغی اسپرغم ؛ هریک ازبنه های سبزی در یکدسته . رمش، یکدسته اسپرغم . ◄ هریک از گیسوان بافته . دسته ای خرد از گیسوی و موی . یکدسته ٔ طویل از گیسوان . هر تای بافته از گیسوان . هر شاخی از گیسوان بافته . لاخ (در لهجه ٔ خراسان ). هریک رشته از بافته های گیسوان . شقه . خصله . ذؤابه . ضفر. ضفیر. ضفیره . عقیصة.یک دسته از سه دسته موی گیسو است که از مجموع یک گیسو بافند و گاهی یک گیسوی بافته معنی دهد، لاغ گیس، شقة گیسو: لاغ گیس یا لاغ ریش فلان با این بچه که بزرگ کرده یعنی، به گیس یا به ریش فلان . یا سزاوار گیس یا ریش فلان و در این صورت شاید مخفف لایق عرب باشد. ◄ یک شاخ از هر چیز که باشد (از آن است دولاغ یعنی دو شاخ و دو لنگه به معنی چاقچور). ◄ هر شاخه از تازیانه . ◄ تصنع : گفت پیغمبر که رنجوری به لاغ رنج آرد یا بمیرد چون چراغ . مولوی . ◄ هزل .ظرافت . خوش طبعی . (برهان ). مفاکهة. خوش منشی . طیبت . خوش صحبتی . سخنان هزل آمیز. استهزا. تمسخر و طعنه . مسخرگی . (از حاشیه ٔ مثنوی ). ریشخند. فسون و مزاح . مزه . (منتهی الارب ). فسوس . خوش دأبی . شوخی : ز هزل و لاغ تو آزار خیزد مزاح سرد آب رو بریزد. ناصرخسرو. از خشم ساده گوشه پالیزبان شبی صمصام را... و دگر روز لاغ کرد. سوزنی . چون گفت بسی فسانه و لاغ شد زاغ و نهاد بر دلش داغ . نظامی . ذکر و فکری فارغ از رنج دماغ کردمی با ساکنان چرخ لاغ . مولوی . مست گشت و شاد و خندان همچو باغ در ندیمی و مضاحک رفت و لاغ . مولوی . لاغ با خوبان کند در هر رهی نیز کوران را بشوراند گهی . مولوی . او مجال راز دل گفتن ندید زو برونشو کرد و در لاغش کشید. مولوی (مثنوی ج ٢ ص ٣٨٠). اطلس چه دعوی چه رهن چه ترک سر مستی است در لاغ ای اچه . مولوی . دائماً دستان و لاغ افراشتی شاهرا بس شاد و خندان داشتی . مولوی . گوشوَر یکبارخندد گر دوبار چونک لاغ اِملی کند یاری بیار. مولوی (مثنوی ج ٥ ص ٨٢). گه خیال آسیا و باغ و راغ گه خیال میغ و ماغ و لیغ و لاغ . مولوی . پادشاهش گفت بهر لاغ باز که چه خوردی و چه داری چاشت ساز. مولوی . از دم غم می بمیرد این چراغ وز دم شادی بمیرد اینت لاغ . مولوی . هین چه میجوئی تو هر سو با چراغ در میان روز روشن چیست لاغ . مولوی . هست قوت ما دروغ و لهو و لاغ شورش معده است ما را زین بلاغ . مولوی . و گر مرد لهو است و بازی و لاغ قویتر شود دیوش اندردماغ . سعدی . فکر ما معلوم میفرما اگر گه گه ابرامی رود تا حد لاغ . نزاری قهستانی (از آنندراج ). هزل ؛ لاغ کردن . (دستوراللغة). تمازح ؛ با هم لاغ کردن . ممازهة؛ با هم لاغ کردن . مزَه ؛ لاغ کردن . ممالغة؛ لاغ کردن بسخن زشت . ممازَحه ؛ لاغ کردن با کسی . تفلیح ؛ فسوس و لاغ کردن . فکاهة؛ خوش منشی و لاغ کردن . مفاکهة؛ با کسی لاغ و خوش منشی کردن . تفاکه ؛ همدیگر لاغ کردن . (منتهی الارب ). - به لاغ ؛ به هرزه، بیهوده : انصتوا یعنی که آبت را به لاغ هین تلف کم کن که لب خشک است باغ . مولوی . ◄ فریب . ◄ بازی . ◄ بازی کردن . (برهان ) : امروز روز شادی و امسال سال لاغ نیکوست حال ما که نکوباد حال باغ . مولوی . ◄ بازیچه . (از حاشیه ٔ مثنوی ) : میگریزند ازاصول باغها بر خیالی میکنند این لاغها. مولوی . ◄ بددل . ◄ بددلی . دل بد کردن . (برهان ).