لافیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لافیدن . [ دَ ] (مص ) لاف زدن . سخن زیاده از حد گفتن و دعوی باطل کردن : سخنهای ایزد نباشد گزاف ره دهریان دور بفکن ملاف . اسدی . چه لافی که من یک چمانه بخوردم چه فضل است پس مر ترا بر چمانه . ناصرخسرو. به غوغای نادان چه غره شوی چه لافی که ما بر سر منبریم . ناصرخسرو. زین قد چو تیر و الف چه لافی کاین زود شود چون کمان و چون لام . ناصرخسرو. همی لافی که من هنگام برنائی چنین کردم چه چیزستت کنون حاصل برفته چیز چه نازی . ناصرخسرو. نواری پیسه بر گرد میان بسته ست و میلافد که از انطاکیه قیصر فرستاده ست زُنّارم . سوزنی . لافد زمانه ز اقلیم در دودمان رفعت کز ملت مسیحا خود قیصری ندارم . خاقانی . ز جیب موسوی لافی و پس چون اُمّت موسی نه اهل تسع آیاتی که مرد سبع الوانی . خاقانی . سکندر بدو گفت چندان ملاف مران بیهده پیش مردان گزاف . نظامی . چه لافی که من دیو مردم خورم مرا خور که از دیو مردم برم . نظامی . زن ار سیم تن نی که روئین تن است ز مردی چه لافد که زن هم زن است . نظامی . زر دو حرف است هر دو بی پیوند زین پراکنده چند لافی چند. نظامی . تو ملاف از مشک کان بوی پیاز از دم تو میکند مکشوف راز. مولوی . یکی از عقل میلافد یکی طامات می بافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم . حافظ. با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد. حافظ.