لامچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لامچه . [ چ َ / چ ِ ] (اِ) چیزی باشد که بجهت چشم زخم از مشک و عنبر و سپند سوخته بر پیشانی و عارض اطفال کشند.(برهان ). عنبر و مشک و سپند سوخته و لاجورد و نیل و امثال آن باشد که بر پیشانی و شقیقه و جبهه و رخساره ٔ اطفال بکشند بجهت دفع چشم زخم و آن را چشم آرو نیز گویند. (جهانگیری ). لام . رجوع به لام شود : تا بود لامچه ز عنبر و مشک حور را بر عذار تو بر تو باد شوق محبتت دایم بر دلم پایدار تو بر تو. خواجه عمید لوبکی .