لاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاندن . [ دَ ] (مص ) جنبانیدن . حرکت دادن . افشاندن . تکان دادن : با دفتر اشعار برِ خواجه شدم دی من شعر همی خواندم و او ریش همی لاند صد کلج پر از گوه عطا کرد بر آن ریش گفتم که بدان ریش که دی خواجه همی شاند. طیان . (گمان میکنم ریش دوّم (درمصراع سوّم ) شَعر و ریش سوم (در مصراع چهارم ) شَعر بوده است ). پیش من چون که نجنبدت زبان هرگز خیره پیش ضعفا چون که همی لانی . ناصرخسرو. اینچنین دان نماز و شرح بدان ور نه برخیز و هرزه ریش ملان . سنائی . یک قصیده دویست جا خوانده پیش هر سفله ریش را لانده . سنائی . بهر آنکس که یک دو بیت بخواند ژاژ خائید و دم و ریش بلاند. سنائی . چون زمینی بارکش از هر کسی در محنتم چون درخت بارور از هر کسی در لاندنم . فخر جرجانی (از فرهنگ سروری ج ٣ ص ١٢٨٢).