لاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) لاوک، تغار، کاسة چوبی که در آن آرد را خمیر میکردند.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ فر. ] (اِ.) ۱- ماده شیمیایی رنگی که زنان برای تزیین به ناخنهای بلند خود میزنند. ۲- مایع سفید رنگی که برای پوشاندن روی نوشتهها در غلط گیری به کار میرود. ۳- مادهای که از ترکیب بعضی از اکسیدهای فلزی با مواد رنگی گیاهی به وجود میآید.
(اِ.) لاوک، تغار، کاسه چوبی که در آن آرد را خمیر میکردند.
(ص.) = لک. لکات: زبون، فرومایه، پست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لاک . (اِ) تغار چوبین که آرد سرشند در آن . نقیر. تغار. کاسه و کاسه ٔ چوبین . (برهان ) (آنندراج ). لاوَک . ظرف چوبی که با چرخهای آبی میتراشند و یک پارچه میباشد. (در گیلان ) : گل و شکر (گاه ساختن گل انگبین ) بطشتی یا لاکی چوبین یا تغاری سفالین کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). شیوه ٔ مستان چالاک است هین برکف ما نه لبالب لاک می . نزاری . مالشم دادند در لاک فلک شد مگس ران ِ سر خوانم ملک . بسحاق اطعمه . در شهر بسی روی سپید آمد خرما زان ماست که در لاک شبان دوش بده بست . بسحاق اطعمه . و رجوع به لاوک شود. ◄ جلد خزفی بعض جانوران . ذَبل سنگ پشت . کاسه ٔ پشت ِ لاک پشت . ◄ توسعاً لاک پشت . سنگ پشت . کاسه پشت . (برهان ). کشف . سلحفاة. رجوع به لاک پشت شود : لاک کژدم به پشت خویش گرفت بعد از آن راه بحر پیش گرفت . سنائی . ◄ لکا. لک . رنگی سرخ که نقاشان بکار دارند. (فرهنگ اسدی ). اسم فارسی لک است .(فهرست مخزن الادویه ) (و این کلمه ٔ فارسی است بقول لاروس ) و آن را تیانج سرخ اسمرست . سغّذ سرخی اسمر که به صورت مایع از بسیاری از درختان هند بیرون آید و آن را چون رنگ بکار برند. و صاحب برهان گوید: نام رنگی است مشهور که در هندوستان بهم میرسد و بدان چیزها رنگ کنند و آن شبنمی باشد که بر شاخهای درخت کنار و درختهای دیگر نشیند و منجمد گردد آن را بگیرند و بکوبند و بپزند از آن رنگ سرخی حاصل گردد که جامه ها را بدان رنگ کنند و رنگ آن قراری باشد (یعنی ثابت ) و به شستن زایل نگردد و مصوران و نقاشان هم کار کنند و غازه ٔ زنان را نیز از آن سازند و نخاله ٔ آن مانند صمغ باشد و بدان کارد و شمشیر و خنجر و امثال آن را در دسته محکم کنند و به کارهای دیگر نیز می آید. (برهان ).گلی سرخ باشد که بدان پوست و جامه رنگ کنند. (اوبهی ) : همی گفت و پیچید و بر خشک خاک ز خون دلش خاک همرنگ لاک . عنصری . سرخ زاید ز شهد امن تو موم (که طبعاً زرد است ). زرد روید ز کان خوف تو لاک (که طبعاً سرخ است ). ابوالفرج رونی . زین سپس عکس خون ز کره ٔ خاک آسمان را کند به سرخی لاک . سنائی . ◄ مایع سرخ رنگی که زنان امروزه ناخن بدان اندایند بدل ِ حنّا. ◄ (ص ) ناچیز. ضایع زبون . (برهان ). خس . فرومایه . لک .لکات . (آنندراج ) : ندانستی تو ای خر غمر کبج لاک پالانی که با خرسنگ برناید سروزن گاو ترخانی . ابوالعباس . با مردم لک تا بتوانی بمیامیز زیرا که جز از عار نیاید ز لک و لاک . عیوقی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). هر یکی همچو سگ لاک دوان از پس بوی آفت نقل و هلاک قدح و مرگ سبوی . سوزنی . ◄ در عربی به معنی خائیدن و جاویدن باشد. (برهان ) (آنندراج ) .
لاک .(ع حرف ربط) مخفف لکن . شمس قیس در المعجم آرد: «لاک »و «لکن » و «ولی » هر سه مستعمل است . «لکن » به اتفاق لفظی تازی است [ در اصل ] نون لکن مشدد [ است ] و تخفیف را ساکن در لفظ می آرند و ضرورت شعر را نیز، و نون اسقاط میکنند و لاک میگویند چنانک شعر : و لاک اسقنی ان کان ماؤک ذافضل ؛ به معنی ولکن اسقنی . (المعجم چ تهران ص ٢٣٤).
مترادف و متضاد واژهدان
پوسته، پوشش، جلد سرخ، قرمز تغار، لاوک پست، حقیر، دنی، زبون، فرومایه