لای
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- گل نرم ته نشین شده.<BR>۲- دردی شراب.<BR>۳- میان چیزی، توی چیزی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- گل نرم ته نشین شده. ۲- دردی شراب. ۳- میان چیزی، توی چیزی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لای . (اِ) گل نرم که از آب گل آلود برجایی نشیند. گل نرم که در آب گل آلود ته نشین شود یا به دیوار و اطراف بندد. گل بسیار نرم که پس از گذشتن سیل و مانند آن برجای ماند. دردی آب که در ته ظرفی یا چیزی نشیند. (اوبهی ). گلی که در آب باشد. لا. رجوع به لا شود. حماء. آژند. (مجمعالفرس ). لوش . ضرغاطه . (منتهی الارب ). ثاط. طثرة. (منتهی الارب ). جیاءة. (منتهی الارب ). لجن سپید. طملة. (منتهی الارب ). طآة. (منتهی الارب ). زه ؛ زه، لای هر چیز باشد. (لغت محلی شوشتر ذیل کلمه ٔ راق راق ) : دادخواهی ور بخواهند از تو داد پس به لای اندر بمالی پوستین . ناصرخسرو. یاد داری که گرو کردی ... را به قمار تا گرو گیرترا لای برآورد از بیر (مماله ٔ بئر). سوزنی . ماهی او در شمرم غوطه خورد لای برآورد ز قعر شمر. سوزنی . موج تباشیر زد بر لب نیلی افق گوهر مه زیر لای همچو صدف شد نهان . سیف اسفرنگی (از جهانگیری ). دست تو بمکرمت سحابی است بر لای نشانده قیروان را. سیف اسفرنک . این سیل پر از گل و لای است . قهوه جوش و قوری و سماور را لای گرفته است . مأمخلب ؛ آب لای ناک . عَجَل ؛ لای سیاه بدبو. لجن . خلب ؛ لای سیاه . خلیط؛ گل و لای آمیخته به کاه یا به اسپست . طرین ؛ لای تنک . تقن ؛ گل و لای چاه . طُفال، طَفال ؛ لای خشک .دکله ؛ لای تنک . تسمیل، سمل ؛ پاک کردن حوض از گل و لای . غریل، غِرین، غرین ؛ لای سیل آورد تر باشد یا خشک . طُملة، طَملة، طُملة؛ لای تک حوض . (منتهی الارب ). ◄ دردی شراب و امثال آن . (برهان ). لرد. لِرت . گل بسیار نرم که در بن قرابه ٔ سرکه و امثال آن گرد شود : بالش از خم کن و بستر بکن از لای شراب بگذر از ننگ، مبرا بشو از نام و بخسب . خاقانی . نریخت لای می و محتسب ز دیر گذشت رسیده بودبلائی ولی بخیر گذشت . آصفی . ◄ سیل : امروز باید ار کرمی میکند سحاب فردا که تشنه مرده بود لای گو مخیز. سعدی . کیخسرو از او پرسید که تو کجا فرود آمده ای، میلاد بفهلوی گفت به لایی فرود آمده ام یعنی برودخانه و جای سیل فرود آمده ام . (ص ٨٤ تاریخ قم ). ◄ لا. تو. توی . تاه . تای جامه . تای کاغذ و جامه و ریسمان را گویند همچو یک لای کاغذ و یک لای ِ جامه و یک لای ریسمان و به عربی طاق گویند. (برهان ). ◄ هر چنه از دیوار که رده نیز گویند. ◄ قوه . ◄ نوعی از بافته ٔ ابریشمی که از چین آورند و در ملک گجرات نیز شود و آن الوان باشد و ساده نیز سازند. (جهانگیری ) : اکسون زرنگار فلک را چو آستر برابره ٔ معنبر این لای ساده بین . سیف اسفرنگ . پیراهنی که داشت زمانه زلای ِ شب آن را به چنگ حادثه گرگ سحر درید. سیف اسفرنگ . ◄ خِلال . میان : از لای در نگاه کرد. کاغذی از لای کتاب بیرون آورد. ◄ دره ٔکوه که فاصله ٔ میان دو کوه باشد. (برهان ).
لای . (فعل امر، نف ) امر از لاییدن، گفتن . گفتار و کلام . (غیاث ). گفتن همچو هرزه لای یعنی هرزه گوی و می لاید یعنی میگوید و به معنی هرزه گوینده نیز گویند و امر به این معنی نیز هست یعنی هرزه بگوی . (برهان ). - هرزه لای ؛ یاوه گوی . بیهوده گو. که سخنان بی معنی و بی پایه گوید : جائی که از سخاوت طبعت سخن رود هم بحر سفله باشد و هم ابر هرزه لای . نجیب الدین جرفادقانی . ز درد روبه عشقت چو شیر می نالم اگر چه همچو سگم هرزه لای میداند. سعدی . رجوع به هرزه لا شود. ◄ امر از ناله کردن . (برهان ) : چند باشی چون تبیره هرزه لای همچو نی در پرده رو آهسته لای . تاج بها.
لای . (اِخ ) نام محلی به هزارجریب مازندران . (مازندران و استراباد رابینو ص ١٢٤ بخش انگلیسی ).
مترادف و متضاد واژهدان
رسوب، گل، لجن لا، میان، وسط