لایزال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یَ) [ ع. ] (ص مر.) ابدی، پایدار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یَ) [ ع. ] (ص مر.) ابدی، پایدار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لایزال . [ ی َ ] (ع ص مرکب ) (از: لا + یزال ) جاوید. پایدار. دائم . ابدی . سرمدی . بی زوال : بنده چون خداوند خود نباشد نه چیز زوالی چو لایزالی . ناصرخسرو. ولیکن ز خر بارش افتاد و ماند گرانبار بر پشت تو لایزال . ناصرخسرو. آنکه پس از این همیشه باشد. صاحب غیاث اللغات گوید: در صفت حق تعالی واقع شود. بجهت اظهار کمال بی زوال او یعنی الحال بی زوال است و در استقبال هم بی زوال خواهد ماند. (غیاث ) : نیست پنهان آفتاب لایزال ذره ای تو خویش را اقرار کن . عطار. ناگزیر جملگان حی ّ قدیر لایزال و لم یزل فرد بصیر. مولوی . همه تخت و ملکی پذیرد زوال بجز ملک فرمانده لایزال . سعدی . چون موسی برلم یزل و لایزال حکمی کرد که او را استحقاق نبود داغ حرمان بر جبین خیال او نهادند. (مجالس سعدی ).
واژگان فارسی سره واژهدان
جاوید، پاینده، بیپایان
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی