لا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لا. (ع حرف ) نه . نی . بی . نا: لاعلاج، ناگزیر. لابد، ناچار. مقابل نعم : از کرم و نعمت و آلای او کس نشنیده ست ز لب لای او. منوچهری . گفت لا و لا کرامة. (تاریخ بیهقی ص ٣٦٩). مادر فرقان چه دانی تو که هفت آیت چراست یا شهادت را چرا همراه کردستند لا. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٢٤). لاشک هر کرداری را پاداشی است . (کلیله و دمنه ). هیچ نگفتی به گه بوسه لا آن صنم آخته بالای من گفتی لا می نکنم کاین دلت طاقت کی دارد با لای من . سوزنی . هست فتوای فتوّت را قلم در دست او پاسخ فتوی نعم راند بجای لا و لست . سوزنی . روزم به غم فروشد لا بلکه عمر نیز حالم بهم برآید لا بلکه کار هم . خاقانی . در کنف فقر بین سوختگان خامپوش بر شجر لا نگر مرغ دلان خوش نوا. خاقانی . ای پنج نوبه کوفته در دار ملک لا لا در چهار بالش وحدت کشد ترا. خاقانی . دروازه ٔ سرای ازل دان سه حرف عشق دندانه ٔ کلید ابد دان دو حرف لا. خاقانی . چون رسیدی بر در لا صدر الا جوی از آنک کعبه را هم دید باید چون رسیدی در منا. خاقانی . ز چار ارکان برگرد و پنج ارکان جوی که هست قائد این پنج پنج نوبت لا. خاقانی . زبان به مهر کن و جز بگاه لامگشای که در ولایت قالوابلی رسی از لا. خاقانی . بانگ طاووسان کنی، گفتا که لا پس نه ای طاووس خواجه بوالعلا. مولوی . من چو لب گویم لب دریا بود من چو لاگویم مراد الا بود. مولوی . پس تو حیران باش بی لا و بلی تا ز رحمت پیش آرد محملی . مولوی . آن عرب گفتا معاذاﷲ لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا. مولوی . با آنکه می بینم جفا امید میدارم وفا چشمانت میگوید که لا ابروت میگوید نعم . سعدی . به لا قامت لات بشکست خرد به اعزازِ دین آب عزّی ببرد. سعدی . پاسخ من چرا همه لا کرد چون جواب همه کسش نعم است . مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ٥٣). بی لا و نعم، آری و نه نگفتن . «لا» به کلمات ذیل پیوندد و افاده ٔ معانی خاص کند: لاابالی . لاادری . لابد. لابشرط. لاجرعه . لاجواب . لاجرم . لاحول و لاقوّة الاّ باﷲ. لازال . لاشک . لاطائل . لاعلاج . لاعن شعور. لاعلی التعیین . لاقید. لاکتاب . لامحالة. لامکان . لامذهب . لاوصول . لایزال . لایشعر. لایعقل . لایتغیر. لاینفک . لایتجزّی . لایضرّ و لاینفع. ◄ نیست : لااله الاّاﷲ. لامَرَدَّ لقضأاﷲ. ◄ در اصطلاح تجوید علامت خاصه است برای «لایقف » یعنی رمز است عدم جواز وقف را. و در سجاوندی رمز وقف ِ قبیح است . ◄ صورتی است در حروف تهجی که از آن الف یعنی همزه ٔ ساکنه را خواهند. صاحب اقرب الموارد گوید: و اما لا الواقعة فی احرف الهجاء بین الواو و الیاء فانما المراد بها الحرف الهاوی الممتنع الابتداء به لکونه لایقبل الحرکة. قال ابن جنی ان هذا الحرف علامة الالف اللینة و لما لم یمکن التلفّظ به بنفسه لانه لایقبل الحرکة لفظوا معه باللام لیمکنهم التلّفظ به فاذا لفظته فقل فیه لا و قول العامة لام الف غلط تستعمله مشایخ الکتاب لتمرین الاطفال فی تعلیم الحروف الهجائیّه .و نیز در کشاف اصطلاحات الفنون آمده : و لایقال ان لام الف حرفان فان الحدیث النبوی قد صرّح بان ّ لام الف حرف واحد، فافهم . (کشاف چ اسلامبول ج ١ ص ٣٥٦). ◄ صاحب اقرب الموارد گوید: «لا» علی ثلاثة اوجه : احدها ان تکون نافیة و هذه علی خمسة اوجه : احدها ان تکون عاملة عمل ان ّ و ذلک ان ارید بها نفی الجنس علی سبیل التنصیص و تسمی حینئذ لاء تبرئة و انما یظهر نصب اسمها اذاکان خافضاً نحو: لا صاحب جود ممقوت . او رافعاً نحو: لا حسناً فعله ُ مذموم . او ناصباً نحو: لا طالعاً جبلا حاضر. و منه لا خیراً من زید عندنا و تخالف لا هذه ان ّ من سبعة اوجه : احدها انها لاتعمل الا فی النکرات . الثانی ان اسمها اذا لم یکن عاملا فانه یبنی علی الفتح فی نحو: لا رجل َ ولا رجال و علی الیاء فی نحو: لا رجلین و لا قائمین . و علی الکسرة فی نحو: لا مؤمنات . وکان القیاس وجوبها و لکنه جاء بالفتح و هو الارجح لانها الحرکة التی یستحقها المرکب . الثالث ارتفاع خبرهاعند افراد اسمها بماکان مرفوعاً به قبل دخولها لا بها نحو: لا رجل قائم، خلافاً للاخفش والاکثرین و لا خلاف بین البصریین من ان ارتفاعه بها اذاکان اسمها عاملا. الرابع ان خبرها لایتقدم علی اسمها و لو کان ظرفاً او مجروراً. الخامس انه یجوز مراعاة محلها مع اسمها قبل مضی الخبر و بعده فیجوز رفع النعت والمعطوف علیه . نحو: لا رجل ظریف فیها و لا رجل و امراءة فیها. السادس انه یجوز الغاؤها اذا تکرّرت نحو لا حول و لا قوة الا باﷲ فلک فتح الاسمین و رفعهما و المغایرة بینهما. السابع انه یکثر حذف خبرها اذا علم نحو لا بأس ای لابأس علیک . الوجه الثانی ان تکون عاملة عمل لیس نحو: لارجل فی الدار. و لا هذه تخالف لیس من ثلاث جهات : احداها ان عملها قلیل حتی اُدّعی انه لیس بموجود. الثانی ان ذکر خبرها قلیل . الثالث انها لاتعمل الاّ فی النکرات، خلافاً لابن جنی و ابن الشجری و علی قولهما جری المتنبی فی قوله : «فلا الحمد مکسوباً ولا المال باقیاً». الوجه الثالث ان تکون عاطفة و لها ثلاثة شروط: احدها ان یتقدمها اثبات کجاء زیدٌ لاعمروُ او امر کاضرب زیداً لاعمرواً او نداء نحو یا ابن اخی لا ابن عمی او هذا لیس من کلامهم . الثانی ان لاتقترن بعاطف فاذا قیل جأنی زیدٌ لابل عمروٌ فالعاطف بل ولا ردّ لماقبلها. و لیست عاطفة. و اذا قلت ماجأنی زیدٌ لاعمروٌ فالعاطف الواو و لا توکید للنفی . الثالث ان یتعاند متعاطفاها نحو: جأنی رجل ٌ لا امراءة و لایجوز«جاء نی رجل ٌ لا زیدٌ» لانه یصدق علی زید اسم الرجل و لایمنع العطف بها معمول الفعل الماضی نحو قام زیدٌ لاعمروٌ خلافاً لقوم . الوجه الرابع ان تکون جواباً مناقضاء لنعم و هذه تحذف الجمل بعدها کثیراً. یقال : اجأک زیدٌ فتقول لا و الاصل لالم یجی ّ. الوجه الخامس ان تکون علی غیرذلک فان کان ما بعدها جملة اسمیّة صدرها معرفة او نکرة و لم تعمل فیهااو فعلاً ماضیاً لفظاً و تقدیراً وجب تکرارها. مثال المعرفة: لازیدٌ فی الدار ولا عمروٌ و انما لم تتکرر فی قولک «لانولک ان تفعل » لانه به معنی لاینبغی لک فحملوه علی ماهو بمعناه . و مثال النکرة التی لم تعمل فیها لا:لا فیها غول و لاهم عنها ینزفون . (قرآن ٤٧/٣٧). و مثال الفعل الماضی قول الهذلی : کیف اغرم من لاشرب و لا اکل و لانطق و لا استهل . و انما ترک التکرار فی لاشلت یداک و لافض اﷲ فاک و نحو هما لان المراد الدعاء فالفعل مستقبل المعنی و شذّ ترک التکرار فی قوله و ای ّ امر سیی ٔ لافعله و کذلک یحب تکرارها اذا دخلت علی مفرد خبراو حال او صفة نحو: زید لاشاعر و لاکاتب و جاء زیدُ لاضاحکاً و لاباکیاً و نحو: فاکهة کثیرة لامقطوعة و لاممنوعة (قرآن ٣٢/٥٦ و ٣٣). من شجرة مبارکة زیتونة لاشرقیة و لاغربیة. (قرآن ٣٥/٢٤). و ان کان ما دخلت علیه فعلاً مضارعاً لم یجب تکرارها. نحو: لایُحب ُ اﷲ الجهر بالسوء. (قرآن ١٤٨/٧) و یتخلّص المضارع بها للأستقبال عند الاکثرین و خالفهم ابن مالک لصحّة قولک جاء زیدٌ لایتکلّم بالاتفاق مع الاتفاق علی ان الجملة الحالیة لاتصدر بدلیل استقبال . و من اقسام لاالنافیة، المعترضة بین الخافض و المخفوض، نحو: جئت بلازاد و غضب من لاشی ٔ و عن الکوفیین انها اسم بمعنی غیر و ان الجارّ دخل علیها نفسها و ان ما بعدها خفض بالاضافة و غیرهم یراهاحرفا و یسمیها زائدة. قیل ان اعتراض لابین الجارّ و المجرور کما تقدم و بین الناصب و المنصوب نحو: لئلاّ یغضب و بین الجازم و المجزوم، نحو اِن لاتفعلوه و تقدّم معمول ما بعدها علیها نحو: یوم یأتی بعض آیات ربک لاینفع نفساً ایمانها دلیل ٌ علی انها لیس لها الصدرالاّ ان تقع فی جواب القسم و قیل لها الصدر مطلقاً وقیل لامطلقاً و الصواب الاول . الوجه الثانی من اوجه لا ان تکون موضوعة لطلب الترک و تسمی ّ لا الناهیة و تختص بالدخول علی المضارع و تقتضی جزمه و استقباله سواءٌ کان المطلوب منه مخاطباً، نحو: لاتتّخذوا عدوّی و عدوّکم اولیاء. (قرآن ١/٦٠). او غائباً، نحو: لایتّخذ المؤمنون الکافرین اولیاء (قرآن ٢٨/٣). او متکلماً نحو: لاارینک هیهنا. و هذا النوع مما اقیم فیه المسبب مقام السبب و الاصل لاتکن هیهنا فاراک . و لافرق فی اقتضاء لا الطلبیة للجزم بین کونها مفیدة للنهی و ذلک من الاعلی الی الادنی و کونها للدعاء من الادنی الی الاعلی وکونها للالتماس و ذلک فی المتساویین . الوجه الثالث من اوجه لا الزائدة و هی الواقعة فی الکلام لمجرّد تقویته و توکیده، نحو: مامنعک اذ رأیتهم ضلوا الاّتتّبعن . (قرآن ٩٢/٢٠ و ٩٣). و هذه حذفها لایخل بالمعنی . و قد مر انها تزاد بین الخافض و المخفوض، نحو: غضب من لاشی ٔ و هذه حذفها مخل ٌ بالمعنی - انتهی . جرجانی در تعریفات آرد: لا الناهیة هی التی یطلب بها ترک الفعل و اسناد الفعل الیها مجاز لان الناهی هوالمتکلم بواسطتها.
لا. (اِ) تا. تاه . تو. توی . تَه . ثناء : کرا تیغ قهر اجل در قفاست برهنه ست اگر جوشنش چندلاست . سعدی . سلطان محمود در زمستانی سخت به طلحک گفت با این جامه ٔ یک لا در این سرما چه میکنی ؟ (منتخب لطائف عبید زاکانی چ برلن ص ١٦٥). مرغ بریان پیچ در نان تنک کآن بدن در جامه ٔ یک لاخوش است . بسحاق اطعمه (دیوان ص ٤٧). لابلا، توبتو، تو در تو. دولا، دولایه، دوتا، دوتو. یک لا، یک لایه، یک تو، یک تا: جامه یا قبای یک لا، جامه یا قبای یک تا؛ یک لاقبا؛ حقیر بی بضاعت . رجوع به یک لاقبا شود. ◄ هر یک از تارها و نخهای ریسمان و قیطان و رسن و امثال آن . طاق . ثناء: این نخ چهار لا یا دو لا و یا سه لاست یعنی چهار یا دو یا سه تار و رشته دارد. این نخ پر لاست یعنی دارای توهای بسیار است . پارچه ٔ دو لا پهنا (اصطلاح بزازی )، پارچه ٔ دارای پهنای دو تا. دو لا کردن، خم کردن، دو تا کردن . مضاعف کردن . دو لا شدن، دو تا شدن، خم شدن، پشت دو تا شدن . ◄ نورد. شکن . چین . طی ّ : هیچ سائل به خشندی و به خشم لا در ابروی او ندیده به چشم . سنائی . لای کتاب، نورد آن . طی ّ آن . درون دو صفحه ٔ آن : لای کتاب را باز کردم . پر طاووس را لای قرآن میگذارند چوب الف را لای کتاب گذاشتم . ◄ میان : دستم لای درماند. حلوا را لای نان گذاشتم . از لای در، از شکاف آن . لای در را باز کن، اندکی میان دو مصراع را بگشا. تعبیر مثلی «استخوان لای زخم گذاشتن .»، استخوان میان زخم و آن کنایه از کاری را بعمد بطول کشانیدن باشد. ◄ قوه . ◄ (در اصطلاح بنایان ) یک لا فاصله، قطر خشتی است . ◄ لای . حماء. رجوع به لای شود. ◄ پرده . (غیاث ). ◄ مقراض و ظاهراً به این معنی کنایه است به مشابهت شکل لا. (فرهنگ رشیدی ).
لا.(فعل امر) مخفف لای، امر از لاییدن . ◄ (نف مرخم ) مخفف لاینده . هرزه لا، هرزه گو، پرگو. (برهان ).