لب زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لب زدن . [ل َ زَ دَ ] (مص مرکب ) لب زدن به غذایی ؛ چشیدن آن . - لب نزدن ؛ نچشیدن . حتی اندکی نخوردن . هیچ نخوردن : به آنهمه خوردنیها لب نزد؛ از هیچکدام حتی اندکی نخورد. ◄ دشنام دادن . عربده کردن : آن یکی می خوردو لب زند و جنگ کند وقت رفتن شکند جام و صراحی در هم . نزاری . ◄ خاموش شدن و نیز به معنی گفتن و این قسم از اضداد است . (غیاث ) : شهد ریزی چون دهانت لب به شیرینی زند فتنه انگیزی چو زلفت سر به رعنایی کشد. سعدی . لب چو در حرف آستان تو زد بر زبان حرف آسمان تاوان . فصیحی . لبکی مبکی مزنه بشن تاخان حاکم امیه بشن (کلام موزونی به لهجه ٔ مردم خراسان ).