لباس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لباس . [ ل ِ ] (ع اِ) هرچه درپوشند. پوشیدنی . پوشاک . پوشش . بالاپوش . جامه . کِسوَت . (منتهی الارب ). کَسوَة. بزّه . زی ّ. قِشر. قبول . مِلبَس . لبس . لبوس . مَلبِس . ملبوس . گندگال . جفاجف . شور. شورة. شوار. شیار. شارة. مشرة. طحریة. طحرة. جامه ٔ ستبر و درشت . (منتهی الارب ). ج، البسه : قومی دیگرند از خرخیز سخن ایشان به خلّخ نزدیکتر است و لباسشان چون لباس کیماک است . (حدود العالم ). کوهسار خشینه را به بهار که فرستد لباس حورالعین ؟ کسائی . به مادر بفرمود تا همچنان برون کرد از تن لباس زنان . فردوسی . بخور و لباس عدوی ترا زمانه چه خواند حنوط و کفن . فرخی . گلستان بهرمان دارد همانا شیرخوارستی لباس کودکان شیرخواره بهرمانستی . فرخی . و لباس شرم می پوشید که لباس ابرار است . (تاریخ بیهقی ص ٣٣٩). منتظریم جواب این نامه را... تا بتازه گشتن اخبار سلامتی خان و رفتن کارها بر قضیّت مراد لباس شادی پوشیم . (تاریخ بیهقی ). لباس جاه تو دارد همیشه ز دولت پود و از اقبال تاره . ؟ (از لغت نامه ٔ اسدی ). پوشد لباس خاکی ما را ردای نور خاکی لباس کوته و نوری رداش تام . خاقانی . از لباس نفی عریان مانده چون ایمان و صبح هم بصبح از کعبه ٔ جان روی ایمان دیده اند. خاقانی . یکدم از دود آه خاقانی نیلگون کن لباس ماتم را. خاقانی . چون شب آخر ماهم بسیاهی لباس کی قبائی ز سپیدی قمر درگیرم . خاقانی . دیده می باید که باشد شه شناس تا شناسد شاه را در هر لباس . مولوی . لباس طریقت بتقوی بود نه در جبه ٔ دلق خضرا بود. سعدی . مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست کمر بخدمت سلطان ببند و صوفی باش . سعدی . تزهنع؛ لباس پوشیدن . تمشیر؛ لباس پوشیدن کسی را. (منتهی الارب ). صاحب آنندراج گوید:... و با لفظ بافتن و ساختن و دادن و بر دوش آمدن و داشتن و گرفتن و چسبیدن مستعمل و با لفظ نهادن و از تن افکندن و کندن : بی تن خاکی چو نام نیکمردان زنده ام سالها شد این لباس عاریت را کنده ام . صائب . دست جنون چو کند لباس از تنم کلیم چون غنچه غیر زخم به زیر قبا نداشت . کلیم . آن دل لباس خودی از خویش نیفکند زین دجله ٔ خون دامن خاکی گذراند. طالب آملی . چنان خو کرده با ناز آفرین نخلش خرامیدن که بی خواهش لباس جلوه اش بر دوش می آید. بیان آفرین لاهوری . برای شعله ٔ عریان آه ما افلاک لباس برق ز تار شهاب می بافد. محمدقلی سلیم . نئی عزیزتر ازکعبه ای لباس پرست خراب گشته دلی را برو عمارت کن . صائب . مباش کاتبی اندوهگین ز کسوت فقر که اهل فقر نشد هرکه این لباس نهاد. کاتبی . صاحب قاموس کتاب مقدس گوید: بدانکه لباس متقدمین پنج قسم بود یعنی پیراهن و عبا و کمربند و کفش و عمامه . اما پیراهن متقدمین لباسی بود که بدن را از شانه تا زانوها می پوشانید و آن را آستینی نبود پس از آن به اقتضای زمان بتدریج آن را بلندتر کرده آستین را نیز بر آن افزودند و کمربندی نیز برای آن قرار دادند (سفر داوران ١٤: ١٣) لهذا چون شهص جز پیراهن چیز دیگری نمیداشت وی را عریان میگفتند (اشمو١٩:١٤ یوحنا٢١:٧) و پیراهن مذکوررا از کتان یا پشم بموافق میل اشخاص به اختلاف انواع میساختند. اما کمربند که زنار نیز گویند (خروج ٢٩:٥) فائده اش نگاه داشتن پیراهن بود و چون بر کمر می بستند مقصود از بیداری و خدمت کردن و هر گاه از کمر می گشادند قصد از استراحت و آسودگی بود چنانکه فعلاً هم این مطلب معمول است (دوم پادشاهان ٤:٢٩ اول تواریخ ٣٨:٣ اشعیا ٥: ٣٧ ارمیا١:١٧ لو ١٢:٣٥ یوحنا ٢١:١٨ اعمال رسولان ١٢:٨ اول پطرس ١:١٣) و کمربند را از ریسمان یا پارچه یا پوست به پهنی شش قیراط درست کرده بر کمرمی بستند و گاهی از اوقات محض زینت سنگهای گرانبها وسجافها برای آن قرار میدادند و سلاح جنگ از قبیل شمشیر و خنجر و کارد را بر آن می بستند و همچنین پول طلا یا نقره ٔ خود را در آن میگذاردند و باید دانست همچنانکه کمربند به کمر می چسبید به این طور قوم خدا به وی متوکل خواهند شد (ارمیا ١٣:١١) و حضرت اشعیای نبی هم عدالت و امانت مسیح را به کمربند تشبیه فرموده است (اشعیا ١١:٥). اما عبا (متی ٢١:٨ و ٥:٤٠) عبارت از لباس مربع مستطیلی بود که از قماش ساخته طولش از ٦ تا ٩ قدم و عرضش ٦ قدم بوده بدور خود می پیچیدند و گاهی در زیر بغل میگرفتند چنانکه فعلاً نیز معمول است (خروج ١٢:٣٤ دوم پادشاهان ٤:٣٩ لوقا ٦:٣٨) و در شب نیزآن را برای روپوش خود استعمال میکردند (خروج ٢٢:٢٦ و ٢٧ تثنیه ٢٤:١٣ ایوب ٢٢:٦ و ٢٤:٧) و گمان میبرند که دامن (اعداد ١٥:٣٨ متی ٢٣:٥) بر اطراف همین لباس بود. در فصل زمستان پوستینی از پوست گوسفند یا بز بر دوش میگرفتند و دور نیست آنچه در «دوم پادشاهان ١:٨ و زکریا ١٣:٤» مذکور است اشاره به پوستین باشد و قصداز لباس میش (متی ٧:١٥) ادعای حلیمی و پاکیزگی میباشد. اما لباس زنان با مردان چندان تفاوتی نداشت مگر اینکه لباس خارجی را که مردان عبا و زنان چادر گویندقدری فراخ میگرفتند (مرقس ١٤؛٥١) و در اواخر این روبند یا دهان بند را بر آن افزودند (پیدایش ٢٤:٦٥) امادستمالها را (اعمال رسولان ١٩:١٢) یا در دست میگرفتند و یا بر صورت خود میگذاردند اما کفشها (متی ١٣:١١)یا نعلین (تثنیه ٢٥:٩ و مرقس ٦:٩) عبارت از قطعه های چوب یا پوست بود که بهیئت قدم ساخته بواسطه ٔ ریسمان های پوستی یا غیره محض سهولت درآوردن بر پای خود می بستند (پیدایش ١٤:٢٣) و کندن کفش دلالت بر آن مینمود که موضعی که بر آن نشسته اند امن و محل راحت است چنانکه این مطلب تا امروز نیز معمول میباشد. و چون کفش ها پای شخص را از گرد و غبار و سایر کثافات محافظت نمیکرد، لذا لازم بود که میزبان همواره آب از برای شستن پاهای میهمان فراهم کند (پیدایش ٢٤:٣٢ لوقا ٧:٤٤) و گشادن بند کفش یا نعلین و شستن پاها مختص نوکران و خدمتکاران بود (مرقس ١:٧ یوحنا ١٣:١-١٦). اما عمامه (خروج ٢٨:٤٠ و ٣٩:٢٨) مختص کاهنان بود و بعضی از زنان عبرانی نیز استعمال میکردند (اشعیا ٣:٢٠). و باید دانست که سلاطین زمان سلف را عادت این بود که لباس عوضی برای میهمان میفرستادند (دوم پادشاهان ٥:٥ و٢٢). و چون ترکیب لباسها متفاوت نبود بزودی، در کمال سهولت لباس یکی با لباس دیگری عوض میشد (پیدایش ٢٧:١٥ و اشمو ١٨:٤ تثنیه ٢٢:٥ لوقا ١٥:٢٢). پوشیده نماند که لباسها را با جواهر نفیسه و طلا و نقره و سجاف زینت میکردند و تمام مردم گوشواره ها در گوش و حلقه ها در بینی و بازوبند در بازو و خلخال در پا میداشتند (٢ شموا:١٠ اشعیا ٣:١٦ و ١٩ و ٢٠) و آینه هائی که از برنج صیقلی ترتیب میدادند به دست گرفته (خروج ٣٨:٨ اشعیا ٣:٢٣) و یا در گردن و کمر خود می آویختند و زنان یونانی و رومانی را عادت این بود که مویهای خود را رها میکردند دراز میشد و بعد آنها را به انواع زینت ها مزین میساختند. (تیموتاوس ٢:٩ و ١٠ و اول پطرس ٣:٣) رجوع به طیلسان شود. (قاموس کتاب مقدس ). کلمه ٔ لباس گاهی به کلماتی دیگر اضافه شود و افاده ٔ معانی خاص کند چون : - لباس التقوی ؛ حیا. ستر عورت یا ایمان یا شرم . (منتهی الارب ). - لباس الجوع ؛ گرسنگی : اذاقها اﷲ لباس الجوع و الخوف ؛ یعنی گرسنگی و ترس آنها بنهایت رسید. ضرب له اللباس مثلا لاشتماله .(منتهی الارب ). - لباس الرجل ؛ زن مرد. (منتهی الارب ) : هن ّ لباس لکم و انتم لباس لهن . (قرآن ١٨٧/٢). - لباس المراءة؛ شوی ِ زن . (منتهی الارب ). - لباس راهب ؛ کنایه از لباس سیاه است، چه لباس رهبانان بیشتر سیاه میباشد. (برهان ) : لباس راهبان پوشیده روزم چو راهب زان برآرم هر شب آوا. خاقانی . - لباس رسمی ؛ لباس خاص که در نظام یا گاه تشرف خدمت پادشاهان و غیره پوشند . - لباس روغنی ؛ صاحب آنندراج گوید: دوصورت دارد یکی آنکه برای محافظت از آب در موسم باران جامه را در روغن کتان چرب کرده خشک سازند و بپوشند، دوم آنکه زنان و مردان رعنا جامه های خود را بروغنهای خوشبو یا عطریات چرب سازند و این از مخترعات اهل هند است و می تواند که مراد از آن مطلق جامه ٔ چرب باشد چنانکه جامه ٔ عصاران و طباخان : توانگر آشنای عشق چون شد دشمن خویش است حذر ز آتش به آن را کو لباس روغنی دارد. محمدقلی سلیم . - لباس شمعی ؛ نوعی است از رنگ سبز که آن را در عرف هند تیلاموگیا گویند. (آنندراج ). - لباس عباسی ؛ کنایه از لباس سیاه است که خلفای عباسی شعار خود ساخته بودند : روز شنبه ز دیر شماسی خیمه زد در لباس عباسی . نظامی . - لباس عزا ؛ جامه ٔ نیلی . لباس ماتم . جامه ٔ سیاه . - لباس عنبرسا ؛ به معنی لباس رهبانان است که کنایه از لباس سیاه باشد. (آنندراج ). - لباس قلمی ؛ رخت قلمکار. رجوع به جامه ٔ شستی شود. (آنندراج ). - لباس ماتم پوشیدن ؛ سیاه پوشیدن . جامه در نیل گرفتن . رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ٣١٠ شود. - لباس مرصعی ؛ جامه ای که زه گریبان و دور دامن او را دُرها آویخته باشند : ای آنکه ساختی تو لباس مرصعی ازبهر عبرت است پی اعتبار نیست . میرزا طاهر وحید (از آنندراج ). و نیز مزید مؤخر کلماتی واقع شود و افاده ٔ معانی خاص کند چون : بدلباس . جالباس . جالباسی . خوش لباس . هم لباس . ازرق لباس، به معنی کبودجامه ٔ صوفی : غلام همت دردی کشان یکرنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند. حافظ. رجوع به هر یک از این مدخلها شود. ◄ ایمان . ◄ شرم . ◄ آمیختگی . ◄ فراهم آمدگی . (منتهی الارب ).
لباس . [ ل َب ْ با ] (ع ص ) مرد نیک نهان دارنده مکر و عیب را. ◄ آمیزنده . ◄ مرد بسیارلباس . (منتهی الارب ).